
گاه نوشت :
♣ بی مقدمه :
سرمای ته نشین شده در کنج تختها
دل کندن ِ ملافهای از بند رختها
قطبیترین نقاط زمین در کنار هم
تزریق موریانه به خواب درختها
هر روز ساده رد شدن از امتحان مرگ
با انتخاب سختترین بین سختها
تسلیم میشود به سیاهی چشم هام
تسلیم میشوم به سپیدی بختها
تقویم من معطل یک فصل تازه است
من که تمام زندگیام بیاجازه است
چیزی نپرس! حدس بزن از صدای من
جا مانده توی زندگیات ریشههای من
تن دادهام به مرگ، به پایان جستجو
[دنیای کوچکی ست به ابعاد یک پتو]
سهم من از تمام جهان تو... و از تو هیچ
در دستهای واقعی ِ مرد رو به رو
نامی غریبه روی فراموشی لبم
بغضی شکست خورده که جامانده در گلو
زخم ِ صدای خاطرهای پشت سیمها
«من خوب ِ خوب ِ خوبم و تو... از خودت بگو!»
از عمق آن جهنم و قسط اجاره هاش
از چنگهای زندگی و آرواره هاش
از هیچ چیز ِ سرد شده، روی میز شام
از دستهای خالی ِ در فکر انتقام
از لاشههای گم شده در آخرین نبرد
□
دنبال هیچ چیز نمیگردم و نگرد
عشق تو توی حافظهی موریانه هاست
در بیهویتیّ ِ ته ِ سردخانه هاست
وقتی رسیدم آخر دنیا و باز هم
چشمم به رد پای کسی در نشانه هاست
باید بهانه گیر نگاه تو میشدم
اما دلم گرفتهتر از این بهانه هاست
کم کم به فصل سرد تو ایمان میآورم
چون صبر برف بیشتر از صبر دانه هاست
یکم :: سایت ادبی لیچار به تازگی فعالیتش رو شروع کرده، با شعر و ترانه و نقد و... همراهیشون کنید. گاهی هم به ترانههای قدیمی که من برای بازنشر انتخاب میکنم، سر بزنید.
۴پارهای از من در سایت لیچار
دوم :: داستانی قدیمی از من در سایت سه پنج ← اینجا
حالم خوبه، قرصهای اشتهاموُ میخورم، شعر هم مینویسم، گریه هم نمیکنم (مدت هاست)، کاناپهی زیر پنجره سخت منتظر پاییزه، منتظر بارونهای نیمه شب، منتظر من که چند وقتیه قهرم طولانی شده. مهر که بیاد مجبورم با تهران و آدماش آشتی کنم. مجبورم لبخند بزنم. درس بخونم. آلزایمر بگیرم... تو حالت خوبه؟
»» تهران، بختکی که روی نفسهام افتاده است/ جناغ سینهی من اما ادامه خواهد داشت (پگاه احمدی)
♣ این شعر تقدیم به آنهایی که تصور میکنند من «یه جوری»ام :
در ایستگاه آخر
سکوت طولانیتر است...
معادلهی پیچیدهای نیست
خوشبختی
آنقدرها صمیمی نبود
که مرا با نام کوچکم صدا بزند
با هم به خانه برگردیم
به گلدانها آب بدهیم
برای قناریها دانه بریزیم
و خیال کنیم
دستهای مهربان زندگی
کسی را به قربانگاه نخواهد برد...
□
بن بستها مرا میشناسند
و کابوسهای مچاله را
روی صندلیهای اتوبوس
معادلهی پیچیدهای نیست
مرگ از گلوی قناریها بیرون میریزد
و از گلوی همهی قربانیها
کم حرفیهایم را به دل نگیر!
مرگ با حنجره رابطه دارد
جیغ در وقت اضافه:
جدیداً رمان ایرانی زیاد می خونم. نمیدونم این خانمهای مو طلایی ِ چشم آبی ِ دو متری و آقایون بلوند ِ چشم طوسی ِ رئیس شرکت ِ مجرد، دقیقا کجای ایران سکونت دارن!!! این دخترهای نجیب و آقایونی که به جز ازدواج به هیچی فکر نمیکنن (استغفرالله)
این همه ازدواجهای صوری که همه هم به «زندگی شیرین میشود» ختم میشه مال کجای ایرانه!!!! این شخصیتهای شوخ و بذله گو کجای ایرانن، ما که فقط غم و غصه دیدیم!!!!! از انتخاب اسم و مدل نوشتن که دیگه هیچی نگم بهتره...
به قول امید: وقتی سریالی میسازن که اگه یه روح پسر داره یه روح دختر هم باید داشته باشه و آدم بدا، روزبه و فریدون و جمشید و یاور هستن و آدم خوبه امیر حسین، همین میشه دیگه!!!!!!
تمام
این پست اطلاع رسانی نمیشود
اگر به اینجا سر میزنید/ خوشحال میشوم درباره ی شعر بنویسید/ بسیار ممنون
بدترین اتفاق این است که آدم را مجبور کنند خلاف برنامه ریزیاش عمل کند!!! // مهسا زهیری
در غیر این صورت عواقب سوء تفاهم اش پای من نیست.
***
چند وقتی هست یک شخصی با مشکلات روانی با انواع و اقسام نامها در وبلاگ من کامنتهای با ربط و بیربط میگذارد و من تمام تلاشم را میکنم که سکوت کنم و مثل بقیه از آب گل آلود برای کتاب آمادهی چاپم ماهیگیری نکنم. الان هم اگر لازم نمیدانستم چیزی نمینوشتم.
از دوستانی که گذری به این وبلاگ سر میزنند و وبلاگ نویسی نیستند که هویت مشخص مجازی داشته باشد، خواهش میکنم اینجا کامنت نگذارند. چون من مدتیست که همهی کامنتهای نامشخص را به این شخص نسبت میدهم. و با برخوردی که خودم صلاح میدانم با این کامنتها رفتار میکنم.
به هر حال من وبلاگ ایشان را یک بار باز کردم و فحش نوشتم. ان موقع کامنت دیگری نبود. برای افراد دیگری که در آن وبلاگ لجن پراکنی کردند (که البته من نه میدانم و نه میخواهم که بدانم) بسیار متاسفم.
برای این آدم و دیگرانی که به خاطر خراب کردن من یا حتی فضولی این وبلاگ را باز کردند، آرزوی شفای عاجل دارم// آمین
ممنون و واقعا ممنون از حمایت دوستان عزیزم. متن بالا رو کمی ویرایش کردم. که باعث برداشت اشتباه نشه...
بگذریم
♥ چهارمین شماره نشریه یانوس را از اینجا مطالعه کنید.
♥ بخوانید:
و نیز یک نیمایی در سایت دینگ دانگ
تحلیل اجمالی من بر مجموعه ی اول منیره حسینی در سایت مرور
یک شعر سپید در مجله ی هجوم
دوست عزیز «آقای نیما کامکار» لطف کردن در سایت شخصیشون صفحه ای رو به دو شعر از من (غزل و ترانه ) اختصاص دادند.
شعرهای من در سایت IranArtMusic
♥ نگاهی به کتابهای معرفی شده در پست قبل بیاندازید.
♥ این هم شعر:
پاییز میرسد به درختان شهرمان
خاموش میشوند تمام چراغها
دیوار و سقف و پنجره همدست میشوند
تا له کنند زندگیام را اتاقها
پشت تلسکوپت به زمین فکر میکنی
از دور ِ دور ِ دور، به این اتفاقها
دارم برات دست تکان میدهم، ببین!
اینجا، نگاه کن به من، این گوشهی زمین!
سیّارهی شما به کسی جا نمیدهد؟
به آدمی که یخ زده در فصل ِ آخرش
به آدمی که حافظهاش درد میکند
از دست رفته زندگی و عشق و باورش
یک عمر دست و پا زده در مرگ و نیستی
امروز از لباس عزا در بیاورش
من یک غم همیشگیام بین خندهها
تعریف له شدن وسط چرخدندهها
با لنزهای سرد چه میدیدی از زمین؟
این جنگها و «کشتن و انکار»ها چه بود؟
حالا چه مانده از غم میلیاردها نفر؟
دنیا به جز ادامهی تکرارها چه بود؟
جز قفل ِ بیکلید و کلید ِ بدون قفل
جز دور خود کشیدن دیوارها چه بود؟
بحث گلایه نیست گلم! بحث دوری است
بین من و تو فاصله n سال نوری است
اینجا درختها به زمین باج میدهند
حق السکوت ِ تک تک تقویمها جداست
دستی نمانده تا که چراغی بیاورد ۱
ای دوستی که نیست! بگو خانهات کجاست؟ ۲
این نامه را به موشک ِ فرضی م بستهام
که آخرین پرندهی آزاد شهر ماست...
باید به پای عشق عجیبت بایستم
روزی که نامهام برسد زنده نیستم
۱- فروغ / برای من ای مهربان چراغ بیاور...
۲- سهراب / خانه ی دوست کجاست؟
جیغ در وقت اضافه:
نمایشگاه امسال به خصوص غرفههای شعر، من را به یاد عطرفروشیهای گوشهی خیابانهای شلوغ انداخت.
تصور کنید: من متمدنانه از کنار غرفهای رد میشوم و فروشنده مثل اینکه مچ من را گرفته باشد، به زور کتابی را تا چند سانتی عینکم جلو آورده که شاید بخرم!! /// از روی لیستم مشغول پیدا کردن کتاب مورد نظر هستم، فروشنده (که احتمالا شعور خریدار را تا حد صفر و پایینتر تصور کرده) مدام دربارهی سلیقهی من سوال میپرسد!!
و عکس العمل من شامل سه مرحله ست: ۱- نگاهی میکنم. ۲- سری تکان میدهم. ۳- به مسیر ادامه میدهم.
تمام
عصر اینجا به روز است! درواقع مجبور است که به روز باشد!
◄ آقا من رسماً اعلام ندامت می کنم. اینجا هر وقت عشقش بکشد به روز می شود.
یک نفر هول می دهد به جلو
یک نفر داد می زند: برگرد!
[ سیب توی هوا معلق ماند
و به قانون جاذبه شک کرد ]
کمی آن طرف تر:
◄ فکر نمی کنم وجود این لینک در وبلاگ من کمک خاصی باشد، اما ظاهراً بودن و نبودنش به یک اندازه بحث برانگیز است !!! متاسفانه ما در این مورد مدت هاست به جای حل ، صورت مسئله را پاک می کنیم...
به هر حال :: آخرین وبلاگ سید مهدی موسوی که قرار است هر شب به روز شود.
و اینکه دوست داشتم خاطرات سال گذشته را رها کند.
و اینکه دوست داشتم در نمایشگاه ببینمش.
و اینکه دوست داشتم « نظر از آدم ها» یش را فعال کند.
و اینکه دوست داشتم...
◄ وبلاگ آقای مهدی اجاقی به تازگی به روز شده است، شعرهایش را مطالعه کنید.
***
مجموعه های جدید زیادی در نمایشگاه کتاب 90 حضور دارند. برای همه آرزوی موفقیت دارم.
◄ مجموعه اول منیره حسینی « بی حواس ترین زن دنیا » را از دفتر شعر جوان تهیه کنید. هر چند ادبیات رفاقتی نیست!
◄ مجموعه ی دوم داود مرادی « نیامدنت می آید » با نشر شانی در نمایشگاه حضور دارد.
◄ مجموعه ی اول حافظ عظیمی « همسایه های مشکوک » که یکی از نامزد های جایزه شعر خبرنگاران بود/ دفتر شعر جوان
و مجموعه های پیشنهادی دیگر:
حفره ها »» گروس عبدالملکیان
صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر »» لیلا کردبچه
به دنیا اعتماد کرده ام »» نرگس برهمند
هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست »» شبنم آذر
مشق آبها را مینویسم »» نسیم جعفری
یك بسته سیگار در تبعید »» غلامرضا بروسان
و ...
// از نمایشگاه نود دست خالی بر نمی گردید.
کمی این طرف تر:
ایده ی کتاب را در پست قبل مطرح کردم . نتیجه ای نداشت. در واقع اصلا بحثی پیش نیامد تا نتیجه ای داشته باشد!
و شعر که دقیقاً و دقیقاً همه چیز است :
مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست
اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست
اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم
بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست
شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن
شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش
که غرق می شود آرام توی اشک خودش...
کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش
تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت
که وانمود کنی روزنامه می خوانی
که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت
و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی
□
مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم
به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات
به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...
کنار می کشد این عاشق ِ خجالتی ات
یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )
که در حوادث امروز تیتر خواهد شد
یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید
و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو، رد شد
مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود
مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست
مهم نبود به رویت بیاوری یا نه
برای تلخی این چای راه ِ حلی نیست
جیغ در وقت اضافه:
دلم به حال خودمان می سوزد. آن روز هایی که عرب هایی که قبولشان نداریم در مقابل دیکتاتوری ها مبارزه می کردند. ما در حال اس ام اس زدن به برنامه ی 90 یا پر کردن جیب کارگردان های حاشیه زده بودیم.
وقتی خیلی از آزادی خواهان کشته می شدند، ما در حال به اوج رساندن آدم هایی بودیم که دستبند سبز بسته بودند! یا در حال لگدمال کردن حیثیت آدم هایی که به هر دلیلی که ما نمی دانیم از شخصی که ما می خواستیم حمایت نکرده بودند.
ما گله ی گوسفندی بودیم که به دنبال چوپان تازه ای می گشت.
تمام
:: قرار است اینجا 13 هر ماه به روز شود. حتی 13 به در، حتی 13 مرداد، حتی شما دوست عزیز!
:: سعی می کنم هر بار اطلاع رسانی کنم. اما اگر جایی کامنت نگذاشتم احتمالا نخواستم مزاحمتان شوم.
کمی این طرف تر :
از دوستانی که با شعر موزون سر و کار دارند دعوت می کنم که روی پیشنهادم برای جمع آوری یک مجموعه ی حداقل 50 تایی برای درست کردن یک ebook یا حالا pdf مثل " کبریت ها ... " ( که لینک دانلودش در ادامه هست ) فکر کنند. توی انتخاب شعرها از دوستان و اساتید دیگر هم کمک میگیریم. 50 نفر 50 شعر. در واقع اگر قرار باشه خودم انتخاب کنم برنامه رو کنسل می کنم. چون اصلا خودم رو در حدی نمی دونم که به کسی بگم شعرت خوب نیست! - جمع بندی این اتفاق رو در پست بعد می نویسم -
قبول؟؟؟؟؟؟؟
◄ مدتی پیش ترانه ای در بنیاد ترانه گذاشته بودم که توسط یکی از دوستانم « حسین محمدی » اجرا شد. می توانید آهنگ را از اینجا دانلود کنید. البته بند اول بعداً اضافه شده!.
◄ این هم یک ترانه ی دیگر در بنیاد ترانه که امیدوارم دوست داشته باشید.
کمی آن طرف تر :
به شعرهای زیبای دوست عزیزم صدیقه حسینی همیشه سر بزنید.
دانلود کتاب « یک دقیقه سکوت » // محمدعلی حسنلو
وبلاگ شعرهای آقای علی اکبر حیرت را حتما بخوانید.
دانلود کتاب « کبریت های سوخته در عصر یخبندان » // جمعی از سپیدسرایان معاصر
// لینک های بالا یا جبران لطف هستند یا سلیقه ی شخصی من. باور کنید هیچگونه منافعی برای من ندارند.
و یک شعر 13 بیتی:
به تو که خیلی زودتر از نوبتت چشم گذاشتی...
تو از شب نوشتی، من از شهر ِ نور َ م
تو از غم، من از تکه های غرورم
تو از درد گفتی، من از شانه هایت
و از سالها بعد و افسانه هایت
به این فکر کن: روز رفتن می آید
به فردای خوبی که حتماً می آید
به تاریخ جامانده از اشک و لبخند
که از قهرمان بازی ات می نویسند
به روزی که دیوار معنا ندارد
که زندان برای غمت جا ندارد
به تقویم زنده، پر از تو ، پر از من
پر از حس ِ از ذهن ها خط نخوردن
به خواب جنون در سکوت خیابان
هم آغوشی بی گناه دو انسان
به ابری که می ترسد از مرگ ماهی
مداد پشیمان شده از سیاهی
چناری که دلتنگ بال کلاغ است
به روزی که شک بدترین اتفاق است
به گل دادن مشت های تو از پوچ
صدای پرستوی برگشته از کوچ
به آن پله که رد شد از خط قرمز
عبور از زمین تا خدا بی مجوز
به اقرار زخمت پس از سالها صبر
به آرامشت توی تنهاترین قبر
به چشمی که خشکش زده رو به دنیا...
□
فقط زنده ام با همین دلخوشی ها
فقط زنده ام با همین دلخوشی ها
جیغ در وقت اضافه:
آلبوم "حس تنهایی " ابی رو بشنوید اما باور نکنید. ترانه های نسبتا خوبی داشت اما اون چیزی که من دوست دارم از اسطوره ی پاپ کشورم بشنوم نبود. خلاصه اینکه ابی هم ابی های قدیم!
تمام