یک سال گذشت


در سرنوشت من خالي ي جاي تو

يعني تو تا خدا
يعني كه من زمين.
تا بوده ها هنوز پيشاني ام پر است
شايد كه تا ابد،شايد كه بعد از اين



نه اشتباه نکنید! این یه شعر از مسعود شصتچی تو قسمت انجمن ادبی مرد هزار چهره نیست! من هم واسه جوک بودن نذاشتمش. شعر برگزیده‌ی جشنواره‌ی «لیراو» ۹۲ بود که دست بر قضا من هم توش شرکت کرده بودم. متن رو عیناً اینجا کپی کردم. بیایید به احترام سلیقه! و جهتگیری داورهاش، یک دقیقه سکوت که نه، یک دقیقه بخندیم.

 


 

الفـ ) دو تا رباعی از همین نزدیکی‌ها:


 

در گوش هم از امید حرفی نزنیم

از زندگی جدید حرفی نزنیم

تا قفل فروش شهرمان پابرجاست

بگذار که از کلید حرفی نزنیم

 

***

 

تاریخ! تو را به گریه انداخته‌ایم

ما بازی برد- برد را باخته‌ایم

هر چند که نسل ِ بعد ِ ما می‌سازد

ما نسل بدون قافیه سوخته‌ایم!




 

 لینک دانلود رمان هام:  فصل بادبادک ها     //     تنها نیستیم     //     قبل از شروع


»»  کار جدیدم:  ستاره ی پنهان



 


همه تو پذیرایی به تلوزیون زل زدند که رقص و آواز و خنده ی مجری ها رو ببینند!! اما من اینجام. حوصله‌ی روشن کردن برق رو هم ندارم. صدای من رو از اتاق تاریکم می‌شنوید... اینجام که بگم:

من یادم هست، شما هم یادتون باشه که ادبیات قبل از هجوم ناشاعر‌ها چه جای بهتری بود، حداقل به اندازه‌ی نفس کشیدن همه جا داشت و دست روی هر کسی که می‌گذاشتی نقاب از صورتش نمی‌افتاد... حتی شما دوست عزیز...

من یادم هست، شما هم یادتون باشه قبلاً شاعر خوبی بودن فقط به شعر خوب بستگی داشت و ۸۰ در صد کتاب‌هایی که چاپ می‌شدند، آشغال به تمام معنا نبودند!

من اسم تمام این ناشر‌ها و داور‌ها یادم می مونه، شما هم یادتون باشه.

 


 

بــ ) یه سپید:


 

با ریل‌ها خاطرات مشترکی دارم

با جاده‌ها و سرزمین‌های دور

با مسافرخانه‌های قدیمی...

می‌دانی؟

هر پنجره‌ای رنگ چشم‌های تو را می‌داند

دستگیره‌ی همه‌ی در‌ها

عطر انگشت‌های تو را می‌دهد

پیراهنت از تمام بندهای دنیا آویزان است

روزی پیدایت می‌کنم که دنیایم

به کوچکی یک خیابان باشد

نامت را صدا بزنم

تو از هر زاویه‌ای بگویی «سلام»

روزی که مرز سکوتمان بشکند

روزی که...

 

تو مقصد این قطار را می‌دانی

تو مقصد همه‌ی قطار‌ها را می‌دانی

تو بیشتر از اینکه آمده باشی، رفته‌ای

 



 

همین شعر رو توی پایگاه ادبی هشتاد بخونید:  اینجا...

 

یه چهارپاره‌ی قدیمی ازمن توی پایگاه ادبی متن نو بخونید:  اینجا...

 

دو شعر سپید از من در پایگاه ادبی مرور بخونید:  اینجا...

 

آدرس جدید بعضی از دوستان رو شاید بعد از نقل مکان نداشته باشید: وبلاگ میلاد روشن

 

به پایگاه ادبی سیولیشه هم حتماً سر بزنید و مطالب مفیدشون رو بخونید.


 

 

ج ) یه ترانه:


 

نگرانم نباش، من زنده م / گر چه از زندگیم سیر شدم


چشمای خیسموُ ندیده کسی / این روزا خیلی سر به زیر شدم


نگرانم نباش، عادتمه / منوُ درگیر گریه هام نکن


جای تو صندلی خالی هست / دیگه از پشت خط صدام نکن


نگرانم نباش، من خوبم / آخه اونکه بده، همیشه توئی


من کنار اومدم... کم آوردم... / اونکه هیچوقت عوض نمی‌شه توئی


من کنار اومدم با دلتنگیم / من و سیگار، پشت هر سیگار


نگران تو‌ام که دور شدی / دیگه لجبازیوُ کنار بذار


تو نمی‌گی چقدر دلتنگی / از سکوتت نگفته‌ها پیداست


من حواسم به بغض تو جَمعه / تو حواست کجای این دنیاست؟


خواب دیدم که بر نمی‌گردی / تا جواب ِ سوال هامو بدی


خواب زن‌ها همیشه برعکسه / تو به تعبیر خواب معتقدی؟

 


 


 

جیغ در وقت اضافه:


تا به حال از خودتون سوال کردید که این فیسبوک (یا هر شبکه‌ی اجتماعی سرگرم کننده!!!) چی داشت؟ به جز اینکه فقط فضای وبلاگی ادبیات (که تنها پدیده‌ی خوب و قابل بحث چند دهه‌ی اخیر بود) رو بهم زد و از شاعرهای خوبمون یه مشت آدم سطحی ساخت که عکس از مهمونی باربیکیوشون رو بذارن و درباره‌ی لباس هم نظر بدند. یه مشت روشنفکرنما که فقط سعی کردند با تندروی‌های خرکی شون شهرت و اعتبار کسب کنند. در حالیکه هنر در لفافه انتقاد کردن هست، نه جار زدن!!!

این‌ها رو کسی می‌گه که چهار سال و نیمه فیسبوک داره!

می‌گن جلوی ضرر رو هرجا بگیری...

 


 

تمام



 


برچسب‌ها: مهسا زهیری, شعر, رمان, وبلاگ

[ پنجشنبه 29 اسفند1392 ] [ 18:6 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

آخریوُ تو بردار

گاه نوشت :


فکر می کنم اینجا موقع تحویل سال به روز بشه... اگر زنده بودم و دوباره بدقول نشدم ((:






این پست اطلاع رسانی نمی‌شه.

اگر به این دوست قدیمی تون سر می‌زنید، لطفاً از نظرتون مطلعش کنید.


 

من، برعکس همه / پشت خنده هام غمه

تو، برعکسه منی / شادی و غمگین می‌زنی


                                                                               محسن یگانه

 



* شعری از زمستان:

 


خواب‌های لهیده در مترو

آرزوهای آن ور ِ ویترین

خسته‌ای مثل سرفه کردن در

ساختار شکسته‌ی بنزین

 

درد دارد دویدنت وقتی

توی آفساید زندگی کردی

که بدانی تمام عمرت را

در قفس‌ها پرندگی کردی

 

ته ِ صف‌ها هنوز منتظری

و تمام جهان کم آورده

جیب‌هایت به فاک رفته ولی

اقتصادت مقاومت کرده

 

در دلت جنگ سرد با دنیا

در سرت انقلاب خودجوشی ست

درد دارد اگر چه خوشبختی

معنی دیگر فراموشی ست

 

توی بازارگرمی پاییز

سود شصت و سه درصدی بودی!

تن به بازی نداده باخته‌ای

تو هنرپیشه‌ی بدی بودی

 

در میان جماعت رسوا

گیر کردی به جرم همرنگی

که بریده ست بیت‌هایت را

تیغ ارشادهای فرهنگی!

 

آسمان تو را گرفته ولی

روی سقفت ستاره چسبانده

درد دارد سکوت وقتی که

قرن‌ها حرف در دلت مانده

 

درد دارد امید مرگ، اگر

زندگی راه آخری باشد

که بدانی ادامه‌ی این زخم

توی دنیای دیگری باشد!

 



لینک دانلود رمان‌های من:

 


فصل بادبادک ها     //     تنها نیستیم     //     قبل از شروع

 



 

یک مثنوی در سایت شعرانه بخونید:   بخواب کودک دلتنگم...

 

عکسی از من، شعرم، ترجمه‌ی شعرم، مترجم شعرم:  مهسا زهیری

 



بهتره از حال این روزهام حرفی نزنم. بهتره خستگی و بی‌انگیزگی و افسردگی و ناامیدی و تنهایی و بی‌هدفی رو برای خودم نگه دارم. نه؟

 



* شعری از بهار:

 

این شهر

آخرین لبخندت را به خاطر خواهد سپرد

من

آخرین نگاهت را

گناه تو نبود

تقدیر اسباب بازی‌ها این است...

من عروسک برداشتم

تو شمشیر

 



 

جیغ در وقت اضافه:


این ایمیل های اسپم رو دقت کردید؟! انواع بزرگ کننده ها! و کوچک کننده ها! و سی دی های آموزشی. اینها هر روز برای نوجوون های 12 -13 ساله میره... آخه این بیچاره ها چه گناهی کردن که انقد زود باید از کثافت کاری های دنیای گه بزرگ تر ها سر در بیارن؟؟!! من هر بار می بینم جداً حالم به هم می خوره! چرا دغدغه ی آدم ها انقد با هم فرق داره؟ واقعاً چرا؟؟؟!!!

 



 

تمام

 



 


برچسب‌ها: مهسا زهیری, شعر, رمان, وبلاگ

[ چهارشنبه 7 فروردین1392 ] [ 12:41 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

به خانه برمی گردم!

گاه نوشت :

میخوام به روز کنم.
اگر آدرستون عوض شده یا مسئله ی خاصی هست، بگید که من لینک بدم.



 


برای ما که پنجره یه آرزوی مبهم بود

ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت // ش ا ه ‌ی ن ن ج ف ی!!!

 



یه جایی خونده بودم:


 « عشق اون چیزی نیست که ما می‌گیم یا احساس می‌کنیم، بلکه اون چیزیه که انجام می‌دیم... یا موفق نمی‌شیم انجام بدیم. »

 


»» اول

 


باور نکن

هیچ خورشیدی از چاه طلوع نمی‌کند

و سال‌های قحطی این خاک

از چشم زخم منتظران بود

باور نکن زلیخا!

تعبیر خوابی را که برای تو دیده‌اند

من

چند پیراهن بیشتر از تو پاره کرده‌ام

 



 

***


# آخرین وبلاگ سید مهدی موسوی آدرسش رو در لینک هاتون عوض کنید تا خواننده هاش گیج نشن.


# یک ترانه از من بخونید  در سایت عقربه 

 



حس می‌کنم همه‌ی اطرافم و همه‌ی اطرافیانم در حرکت هستند ولی من توی یک سکون عجیب گیر کردم. توی تنهایی و تخیل... حتی حس می‌کنم پیر شدن مفهومش رو برام از دست داده و قراره تا ابدیت همین طوری ادامه بدم... جالب اینجاست که توی این سکون خیلی خوشبخت‌تر و راضی ترم. اما دارم همه رو نگران می‌کنم.

انقدر فرو رفتم که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تونه منو به دنیای واقعی برگردونه...



 

»» آخر

 



چراغ قرمز تکراری، به چشم‌های تو عادت داشت

به پر کشیدن احساسی که شصت ثانیه فرصت داشت

به کفش‌های تو وقتی با پلیس‌های جهان قهر است

چهار راه غم انگیزی که اتصال تو با شهر است

تو دست می‌کشی از عمرت، به روی شیشه‌ی هر ماشین

بزرگ بودن دنیا را، نگاه می‌کنی از پایین

جهان ِ آن طرف شیشه، جهان ِ لیلی و مجنون است

تمام حافظه‌ی این شهر، به فال‌های تو مدیون است

جهان ِ دیر رسیدن‌ها، بریده از نفس ِ آخر

صدای گریه‌ی یک فرمان، و جیغ ترمز ِ ناباور

هزار دسته گل بی‌اسم که شاخه شاخه پلاسیده ست

جهان به خواب زده خود را، سوال‌های تو پیچیده ست

صدای پچ پچ، در تلفن، جهان ِ آن طرف گوشی

خیال ِ اینکه مهم باشد، چه می‌خوری و چه می‌پوشی...

جهان ِ پشت هزاران مرز، فرودگاه پر از تردید

بلیط ‌های خیالاتی، به سمت دور‌ترین امّید

جهان ِ خسته‌ی مردی که فروخت جول و پلاسش را

اجاره‌های عقب مانده که پرت کرده حواسش را

همیشه فاصله‌ای کوتاه میان سختی و آسانی ست

همین پرنده‌ی کوچولو که در نگاه تو زندانی ست

همین حقیقت وابسته به چند عقربه‌ی ساعت

چراغ سبز فراموشی، جهان منتظر ِ حرکت

اجاق کور زنی غمگین که مثل حادثه‌ای در باد

به مادرانه‌ترین حالت، برات دست تکان می‌داد

 



جیغ در وقت اضافه:


* لطفاً... خواهشاً... دوستان عزیز قبل از گذشت ۱۰ سال از حرفه‌ای کار کردن شعر، قالب غزل رو به کار نبرند. ترجیحاً بعدش هم...

* باور کنید قانون «هر چی طولانی‌تر، بهتر» رو درباره‌ی شعرهای سپید نداریم...

 



 

تمام



 

[ شنبه 11 شهریور1391 ] [ 13:57 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

رفت و رفت و رفت تا... نرسید

گاه نوشت :


در یک اقدام انتحاری به زودی به روز می کنم... امروز یا فردا  (-:





با لنز درشت ِ زاغ برمی گردم

بعد از عمل دماغ برمی گردم

یک کاج شکست خورده‌ام... اما با↓

کاغذ رنگی به باغ برمی گردم

 



لازم به توضیح:

کامنتهای خصوصی و ثبت نشده!!! در پست قبل زیاد بود. ظاهراً خیلی‌ها از اینکه اسمشون توو کامنتدونی من باشه خجالت می‌کشند. من هم هیچ اصراری ندارم و برای رفاه حال عموم! در این پست اطلاع رسانی نمی‌کنم. پیشاپیش از دوستان عزیزم عذر می‌خوام.



»» قرار بود کتاب معرفی کنم. اما نمی‌کنم که اعمال سلیقه نشه. همه ی ما ناشران تخصصی شعر رو می شناسیم.


»» یادتون باشه موقع خرید، اول چند شعر از صفحات پایانی کتاب بخونید، اگر خوشتون اومد بخرید. بعد می‌تونید ببینید شاعرش کی بود.


»» درگیر اسم و رسم‌ها نباشید... ما خیلی از شعرهای خوب رو از دست میدیم چون درگیر شاعرهای خوبیم.



 

***


بخند و منوُ از جهان دور کن /بذار با خیال خوشت سر کنم

می‌گن آخر ِ جاده خوشبختیه / بذار رد پاهاتوُ باور کنم

نمی‌خوام سیاهی بگیره دلت / چشات سهم من نیست، پس دل بکن

تو آغاز این قصه بودی، برو / که چیزی نمونده به پایان من

نمی‌خوام کنار تو باشم، یه عمر / تو آیینه باشی و من سنگ شم

به ابرا بگو وقتی دلتنگَمی / یه جوری ببارن که دلتنگ شم

بگو ماهوُ بردارن از آسمون / توو تاریکیا گریه آسون تره

بذار باورم شه توو این خواب ِ بد / بدون تو هم زندگی می‌گذره

تو که رفتنی هستی، حالا برو / به من بد کن اِنقدر تا خسته شم

نگاهم نکن موقع ِ رفتنت / نمی‌خوام به چشمات وابسته شم

 



حرف‌های در گوشی:

نمی‌دونم این بی‌تفاوتی اپیدمی شده یا هنوز از تهران بیرون نرفته... گاهی دلم برای همون مهسای غمگین تنگ می‌شه که همیشه خودش بود. وقتی از کسی خوشش نمی‌ومد باهاش بهم می‌زد. وقتی نمی‌خواست جایی باشه جلوی همه می‌ومد بیرون. به حرف‌هایی که نمی‌خواست گوش نمی‌داد. کاری رو که بهش اعتقاد نداشت نمی‌کرد. حرفی که می‌دونست اشتباهه نمی‌زد.

حقیقت اینه که من هم خسته شدم. وقتی نامه‌های ترانه سرایی رو می‌خونم که برای من همیشه یکی از بهترین‌ها بوده، درباره‌ی شاعری که شعرهاش از معدود اشعار موزون مورد علاقه‌ام هست.

از خودم می‌پرسم: این دعوا‌ها سر چیه؟! و از شما می‌پرسم: مگر چیزی غیر از شعراز ما باقی خواهد موند؟!

وقتی ته ِ همه‌ی این حرف‌ها و مثال آوردن‌ها و شاهد از غیب رساندن‌ها اینه که «من از تو معروف ترم، خودت رو به من نچسبون!»...

گاهی می‌ترسم از اینکه یکی از آرزوهام «شاعر بزرگی شدن» باشه. این بزرگ شدن خیلی تاوان داره... پای اعتقادات و آرمان‌ها موندن خیلی شهامت می‌خواد... اینکه همون طور باشی که می‌گی هستم، خیلی سخته.

گاهی دهان باز می‌کنی که چیزی بگی اما...

حقیقت اینه که من هم عوض شدم. حالا با آدم‌هایی که نمی‌فهممشون درباره‌ی چیزهایی که نمی‌فهمم حرف می‌زنم و می‌خندم. گاهی هم یواشکی سکوت می‌کنم و به پنجره‌ای در همون حوالی زل می‌زنم، به یاد آدمی که در من زندگی می‌کرد و یک روز صبح بیدار نشد.

 



***


سرباز پاک باخته‌ای بودم

وقتی به پاک ماندنت ایمان داشت

امید یک بهار مقدس را

بعد از هزار سال زمستان داشت

لبخند در جهان پر از اندوه

با کشف ضد ماده امکان داشت

اما تو پاک رفته‌ای از دستم

ای کاش زخم‌های تو درمان داشت

 

لمس سراب کوچکی از نزدیک

احساس سال‌ها خفگی از دور

پیچید در سکوت خیابان‌ها

بوی غروب و فاتحه و کافور

با جیپ و ریش پرفسوری رد شد

از هرج و مرج، فرضیه‌ی سانسور

در حجم سایه‌های‌‌ رها در شهر

اثبات شد دلیل ِ «شکست نور»

 

از یاد کوچه رفت قدم‌هامان

از باغ بال‌های کلاغی ماند

پوسید عصر تکنولوژی در ما

تنها فتیله‌های چراغی ماند

آسفالت روی لکه‌ی خون آمد

بر تیتر‌های یخ زده داغی ماند

دنیا چه بود، جز «قفسی در آب»؟

جز شعر روی سنگ چه باقی ماند؟

 

تو اشک‌های ریخته را کشتی

من بغض‌های چند برابر را

دنیای تازه‌ای که پس از آشوب

بلعید هر پدیده‌ی دیگر را

آشفته کرد ابری چشمانت

تقدیر این پرنده‌ی بی‌پر را

دیگر به زخم هام امیدی نیست

شلیک کن گلوله‌ی آخر را

 

 


* فرض بر اینه که دوستان با مفاهیمی مثل «ضد ماده»، «شکست نور» و «پدیده‌ی آشوب» در فیزیک آشنایی دارند.

* پرفسور همون عامیانه‌ی پروفسور هست. که به همراه ریش معمولا به همین شکل تلفظ می‌شه.

 



جیغ در وقت اضافه:


چند روز پیش هاردم رو آورده بودم و به آهنگ‌های آرشیوم گوش می‌دادم. جالب اینجاست که از هر کدوم از آهنگ‌هایی که همین ۳-۴ سال پیش خیلی دوستشون داشتم کلی ایراد در آوردم. با کمال تعجب متوجه شدم که ۹۵% ترانه‌ها اصلا قافیه رو رعایت نکردن... و اغلب مصرع‌های چرت و پرت زیادی داشتن ولی من اون روز‌ها اصلا متوجه نمی‌شدم.

حالا که فکرش رو می‌کنم می‌بینم این دعوا‌ها سر وزن و قافیه به چه کار می‌اد که مخاطب عادی حتی فرق بینشون رو احساس نمی‌کنه؟ یا این نگاه‌های منتقدانه که ناخودآگاه در ما به وجود اومده و اجازه نمی‌ده از شعر و ترانه اون طور که باید لذت ببریم؟

مطمئناً ۸۵% شنونده‌ها اصلا ترانه سرای اثر رو نمی‌شناسن و اهمیتی هم براشون نداره... خنده دار نیست؟!

 



 

تمام



 

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 15:3 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

تنها شمع روشن

  گاه نوشت :


شاید یه بنده خدایی همین روزها وبلاگش رو به روز کنه. احتمالاً این بار خبررسانی هم نداره.




می‌دونید من که اصلا فیلم نمی‌بینم (؟) که دیالوگشو اینجا بنویسم. کتاب هم که نمی‌خونم (؟) که ۴ تا جمله ازش اینجا بذارم. دوست پسر شاعر هم ندارم (!) که اینجا معرفی ش کنم. بنابراین مجبورم ساختار‌ها رو منهدم کنم و مطوافط شروع کنم:


یکی از اصحاب مشغول صرف غذا بود که امام از او پرسید آیا غذا میخوری؟ صحابی گفت بله. امام پرسید آیا گرسنه ای؟ صحابی گفت بله. امام پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ صحابی گفت بله. امام ذوالفقار برکشید و صحابی را به دو نیم کرد. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهد...

 



ترانه‌ای به ولنتاین (دختره ی چش سفید):

 


پشت همین پنجره هام، به من نگاه کن ماه من

بذار یه چیزی از چشات، بمونه توو نگاه من

کوچه به کوچه دوره کن، خیابونای خسته رو

حسّ ِ شکست خوردن ِ پنجره‌های بسته رو

این آخرین باره اگه منتظر ِ بهونه َ تم

دارم می‌رم، منوُ ببخش، اگه هنوز دیوونه َ تم

اگه هنوز سخته برام، دل کندن از دستای تو

اینکه باید بیدار شم، یه روزی از رویای تو

به من نگاه کن ماه من، جوری که عاشقت نشم

چیزی نمی‌گم و نگو، وقتی نمی‌رسیم به هم

همیشه آخرش بده، چه دیر می‌رسی، چه زود

خیال کردم عاشقی، ولی همش دروغ بود

باید جدا شم از تنت، حالا که از دلت جدام

بپرس از تموم شهر، کسی نمی‌دونه کجام!

 

 



مجموعه شعر سپیدم (که در چند پست قبل اشاره کردم) یکی از نامزدهای جشنواره‌ی شعر خبرنگاران شد.


که می‌توانید دو شعر از آن را در سایت ادبی چوک بخوانید

 


مدتی پیش ترانه‌ی مشترکی با دوست بسیار عزیزم صدیقه حسینی کار کردم

 


که می‌توانید آن را در اینجا بخوانید

 



» لینک دیگه‌ای ندارم انقد که سرم شلوغ بوده و... (که شما چه گناهی کردین که بشنوین!)


» توو این چند وقت دوستان زیادی کتاب جدید دار شدن (که دست راستشون روو سر ما!!)


» خبرهای داغ زیادی هم بود و پخش شد و بیات شد و رفت (که مگه من فضول مردمم!!!)


» معرفی‌ها رو می‌ذاریم واسه پست قبل از نمایشگاه (اگه زنده بودیم خدا نکرده)



 

این هم مهسا زهیری در برخورد خیلی نزدیک (O-:)

 



یه شعر لجباز:


 

به صخره می‌کوبد جسم نیمه جانم را

تصورات من از موج‌های طوفانی

میان شک و یقین دست و پا زدم، یک عمر

سکوت ِ لحظه‌ای و سال‌ها پشیمانی

 

خدا چه بود به جز «غیر قابل انکار»؟

که با تمام بدی هاش خوب تا کردیم

خدای تو که از آن سوی قصه آمدی و

به دست آوردی، هر چه ما فدا کردیم

 

فقط خیانت یک عمر جاده باقی ماند

به پرتگاه رسیدیم از تمام جهات

برای ما که فقط بچه گانه می‌مردیم

خدا چه بود به جز چند دانه آب نبات؟

 

که سال هاست نباید به هیچ کس زل زد

نشسته خاطره‌ای گنگ در نگاه همه

شعار دادن ِ با مشت بسته و فریاد...

و زیر گریه زدن، بعد ِ آخرین کلمه

 

هزار سال شده... با تو آشتی کردیم

و گوشه گوشه‌ی دنیا شکستگی دارد

و مرگ و زندگی چند جسم تو خالی

به دستبند فلزی ت بستگی دارد

شکست داد خودش را میان خنده و اشک

کسی که گورش از این زندگی ِ گه گم شد

به عقده‌های خیالی ش چنگ می‌انداخت

تفکرات جهانی که دست سوم شد

 

به صخره می‌کوبد جسم نیمه جانش را

شروع تازه‌ی «طوفان بعد از آرامش»

چه مانده از تو به جز زخم در برابر زخم

گذشتن از «همه و هیچ»‌ها به سمت فلش ↓

 

به پرتگاه رسیدن در آخر دنیا

عقب، عقب، رفتن، با شمارش معکوس

فرار کردن با سختی از دهان نهنگ

ر‌ها شدن جلوی کوسه‌های اقیانوس

 



 

جیغ در وقت اضافه:


این مجری‌های رادیو رو دقت کردید؟ این چرندیاتی که به عنوان قطعه ادبی و شعر می‌خونن؟ برنامه‌های مشاعره‌ی تی وی؟ کاراکتر‌های شاعر توو فیلم‌ها و رمان‌ها؟ وبلاگ‌های مثلا ادبی؟ اسم کتاب‌های پشت ویترین کتابفروشی‌ها؟...؟

استاد ریاضی مون می‌گفت: خب ریاضی نمی‌فهمین برین ادبیات بخونین! خب حق هم داره، چرا نگه؟؟؟

 


 

تمام

 



 

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 10:59 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

coma white

 گاه نوشت :


جواب دادن به کامنت ها که تموم شه،
احتمالا اینجا به روز میشه.



  بی مقدمه :

 


سرمای ته نشین شده در کنج تخت‌ها

دل کندن ِ ملافه‌ای از بند رخت‌ها

قطبی‌ترین نقاط زمین در کنار هم

تزریق موریانه به خواب درخت‌ها

هر روز ساده رد شدن از امتحان مرگ

با انتخاب سخت‌ترین بین سخت‌ها

تسلیم می‌شود به سیاهی چشم هام

تسلیم می‌شوم به سپیدی بخت‌ها

تقویم من معطل یک فصل تازه است

من که تمام زندگی‌ام بی‌اجازه است

چیزی نپرس! حدس بزن از صدای من

جا مانده توی زندگی‌ات ریشه‌های من

تن داده‌ام به مرگ، به پایان جستجو

 [دنیای کوچکی ست به ابعاد یک پتو]

سهم من از تمام جهان تو... و از تو هیچ

در دست‌های واقعی ِ مرد رو به رو

نامی غریبه روی فراموشی لبم

بغضی شکست خورده که جامانده در گلو

زخم ِ صدای خاطره‌ای پشت سیم‌ها

 «من خوب ِ خوب ِ خوبم و تو... از خودت بگو!»

از عمق آن جهنم و قسط اجاره هاش

از چنگ‌های زندگی و آرواره هاش

از هیچ چیز ِ سرد شده، روی میز شام

از دست‌های خالی ِ در فکر انتقام

از لاشه‌های گم شده در آخرین نبرد

دنبال هیچ چیز نمی‌گردم و نگرد

عشق تو توی حافظه‌ی موریانه هاست

در بی‌هویتیّ ِ ته ِ سردخانه هاست

وقتی رسیدم آخر دنیا و باز هم

چشمم به رد پای کسی در نشانه هاست

باید بهانه گیر نگاه تو می‌شدم

اما دلم گرفته‌تر از این بهانه هاست

کم کم به فصل سرد تو ایمان می‌آورم

چون صبر برف بیشتر از صبر دانه هاست

 



 

یکم :: سایت ادبی  لیچار  به تازگی فعالیتش رو شروع کرده، با شعر و ترانه و نقد و... همراهیشون کنید. گاهی هم به ترانه‌های قدیمی که من برای بازنشر انتخاب می‌کنم، سر بزنید.


۴پاره‌ای از من  در سایت لیچار

 


دوم :: داستانی قدیمی از من در سایت سه پنج   اینجا

 



حالم خوبه، قرص‌های اشتهاموُ می‌خورم، شعر هم می‌نویسم، گریه هم نمی‌کنم (مدت هاست)، کاناپه‌ی زیر پنجره سخت منتظر پاییزه، منتظر بارون‌های نیمه شب، منتظر من که چند وقتیه قهرم طولانی شده. مهر که بیاد مجبورم با تهران و آدماش آشتی کنم. مجبورم لبخند بزنم. درس بخونم. آلزایمر بگیرم... تو حالت خوبه؟


 

»» تهران، بختکی که روی نفسهام افتاده است/ جناغ سینه‌ی من اما ادامه خواهد داشت

(پگاه احمدی)

 



 این شعر تقدیم به آنهایی که تصور می‌کنند من «یه جوری»‌ام :

 


در ایستگاه آخر

سکوت طولانی‌تر است...

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

خوشبختی

آنقدر‌ها صمیمی نبود

که مرا با نام کوچکم صدا بزند

با هم به خانه برگردیم

به گلدان‌ها آب بدهیم

برای قناری‌ها دانه بریزیم

و خیال کنیم

دست‌های مهربان زندگی

کسی را به قربانگاه نخواهد برد...

بن بست‌ها مرا می‌شناسند

و کابوس‌های مچاله را

 روی صندلی‌های اتوبوس

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

مرگ از گلوی قناری‌ها بیرون می‌ریزد

و از گلوی همه‌ی قربانی‌ها

 

کم حرفی‌هایم را به دل نگیر!

 مرگ با حنجره رابطه دارد

 



جیغ در وقت اضافه:


جدیداً رمان ایرانی زیاد می خونم. نمی‌دونم این خانم‌های مو طلایی ِ چشم آبی ِ دو متری و آقایون بلوند ِ چشم طوسی ِ رئیس شرکت ِ مجرد، دقیقا کجای ایران سکونت دارن!!! این دخترهای نجیب و آقایونی که به جز ازدواج به هیچی فکر نمی‌کنن (استغفرالله)

این همه ازدواج‌های صوری که همه هم به «زندگی شیرین می‌شود» ختم می‌شه مال کجای ایرانه!!!! این شخصیت‌های شوخ و بذله گو کجای ایرانن، ما که فقط غم و غصه دیدیم!!!!! از انتخاب اسم و مدل نوشتن که دیگه هیچی نگم بهتره...

به قول امید: وقتی سریالی می‌سازن که اگه یه روح پسر داره یه روح دختر هم باید داشته باشه و آدم بدا، روزبه و فریدون و جمشید و یاور هستن و آدم خوبه امیر حسین، همین می‌شه دیگه!!!!!!



 

تمام



 

[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 23:52 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

پشت چند تا فلش

  گاه نوشت :

امشب اینجا به روز است.
البته بعد از جواب دادن به کامنت های این پست.




این پست اطلاع رسانی نمی‌شود


اگر به اینجا سر می‌زنید// خوشحال می‌شوم درباره ی شعر بنویسید// بسیار ممنون

 


بد‌ترین اتفاق این است که آدم را مجبور کنند خلاف برنامه ریزی‌اش عمل کند!!! // مهسا زهیری




اگر کامنت غیر معمولی با نام من دریافت کردید، حتما چک کنید.

در غیر این صورت عواقب سوء تفاهم اش پای من نیست.




***


چند وقتی هست یک شخصی با مشکلات روانی با انواع و اقسام نام‌ها در وبلاگ من کامنتهای با ربط و بی‌ربط می‌گذارد و من تمام تلاشم را می‌کنم که سکوت کنم و مثل بقیه از آب گل آلود برای کتاب آماده‌ی چاپم ماهیگیری نکنم. الان هم اگر لازم نمی‌دانستم چیزی نمی‌نوشتم.

از دوستانی که گذری به این وبلاگ سر می‌زنند و وبلاگ نویسی نیستند که هویت مشخص مجازی داشته باشد، خواهش می‌کنم اینجا کامنت نگذارند. چون من مدتیست که همه‌ی کامنتهای نامشخص را به این شخص نسبت می‌دهم. و با برخوردی که خودم صلاح می‌دانم با این کامنتها رفتار می‌کنم.

به هر حال من وبلاگ ایشان را یک بار باز کردم و فحش نوشتم. ان موقع کامنت دیگری نبود. برای افراد دیگری که در آن وبلاگ لجن پراکنی کردند (که البته من نه می‌دانم و نه می‌خواهم که بدانم) بسیار متاسفم.

برای این آدم و دیگرانی که به خاطر خراب کردن من یا حتی فضولی این وبلاگ را باز کردند، آرزوی شفای عاجل دارم// آمین

ممنون و واقعا ممنون از حمایت دوستان عزیزم. متن بالا رو کمی ویرایش کردم. که باعث برداشت اشتباه نشه...

بگذریم




چهارمین شماره نشریه یانوس را از اینجا مطالعه کنید.



بخوانید:



سپیدی از من در سایت یانوس

و نیز یک نیمایی در سایت دینگ دانگ

 

تحلیل اجمالی من  بر مجموعه ی اول منیره حسینی در سایت مرور

یک شعر سپید در مجله ی هجوم


دوست عزیز «آقای نیما کامکار» لطف کردن در سایت شخصیشون صفحه ای رو به دو شعر از من (غزل و ترانه ) اختصاص دادند.

شعرهای من در سایت IranArtMusic




نگاهی به کتاب‌های معرفی شده در پست قبل بیاندازید.


این هم شعر:

 


پاییز می‌رسد به درختان شهرمان

خاموش می‌شوند تمام چراغ‌ها

دیوار و سقف و پنجره همدست می‌شوند

تا له کنند زندگی‌ام را اتاق‌ها

پشت تلسکوپت به زمین فکر می‌کنی

از دور ِ دور ِ دور، به این اتفاق‌ها

 

دارم برات دست تکان می‌دهم، ببین!

اینجا، نگاه کن به من، این گوشه‌ی زمین!

 

سیّاره‌ی شما به کسی جا نمی‌دهد؟

به آدمی که یخ زده در فصل ِ آخرش

به آدمی که حافظه‌اش درد می‌کند

از دست رفته زندگی و عشق و باورش

یک عمر دست و پا زده در مرگ و نیستی

امروز از لباس عزا در بیاورش

 

من یک غم همیشگی‌ام بین خنده‌ها

تعریف له شدن وسط چرخدنده‌ها

 

با لنزهای سرد چه می‌دیدی از زمین؟

این جنگ‌ها و «کشتن و انکار»‌ها چه بود؟

حالا چه مانده از غم میلیارد‌ها نفر؟

دنیا به جز ادامه‌ی تکرار‌ها چه بود؟

جز قفل ِ بی‌کلید و کلید ِ بدون قفل

جز دور خود کشیدن دیوار‌ها چه بود؟

 

بحث گلایه نیست گلم! بحث دوری است

بین من و تو فاصله n سال نوری است

 

اینجا درخت‌ها به زمین باج می‌دهند

حق السکوت ِ تک تک تقویم‌ها جداست

دستی نمانده تا که چراغی بیاورد ۱

ای دوستی که نیست! بگو خانه‌ات کجاست؟ ۲

این نامه را به موشک ِ فرضی م بسته‌ام

که آخرین پرنده‌ی آزاد شهر ماست...

 

باید به پای عشق عجیبت بایستم

روزی که نامه‌ام برسد زنده نیستم

 



۱- فروغ /  برای من ای مهربان چراغ بیاور...

۲- سهراب / خانه ی دوست کجاست؟

 



جیغ در وقت اضافه:


نمایشگاه امسال به خصوص غرفه‌های شعر، من را به یاد عطرفروشی‌های گوشه‌ی خیابان‌های شلوغ انداخت.

تصور کنید: من متمدنانه از کنار غرفه‌ای رد می‌شوم و فروشنده مثل اینکه مچ من را گرفته باشد، به زور کتابی را تا چند سانتی عینکم جلو آورده که شاید بخرم!! /// از روی لیستم مشغول پیدا کردن کتاب مورد نظر هستم، فروشنده (که احتمالا شعور خریدار را تا حد صفر و پایین‌تر تصور کرده) مدام درباره‌ی سلیقه‌ی من سوال می‌پرسد!!

و عکس العمل من شامل سه مرحله ست: ۱- نگاهی می‌کنم. ۲- سری تکان می‌دهم. ۳- به مسیر ادامه می‌دهم.



 

تمام



 

 

[ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ 0:0 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

شمع و پروانه و ادامه ی ماجرا

گاه نوشت :

عصر اینجا به روز است! درواقع مجبور است که به روز باشد!




آقا من رسماً اعلام ندامت می کنم. اینجا هر وقت عشقش بکشد به روز می شود. 

 

یک نفر هول می دهد به جلو

یک نفر داد می زند: برگرد!

[ سیب توی هوا معلق ماند

و به قانون جاذبه شک کرد ]

 

کمی آن طرف تر:

فکر نمی کنم وجود این لینک در وبلاگ من کمک خاصی باشد، اما ظاهراً بودن و نبودنش به یک اندازه بحث برانگیز است !!! متاسفانه ما در این مورد مدت هاست به جای حل ، صورت مسئله را پاک می کنیم...

 

به هر حال :: آخرین وبلاگ سید مهدی موسوی  که قرار است هر شب به روز شود.

 

و اینکه دوست داشتم خاطرات سال گذشته را رها کند.

و اینکه دوست داشتم در نمایشگاه ببینمش.

و اینکه دوست داشتم « نظر از آدم ها» یش را فعال کند.

و اینکه دوست داشتم...

 

وبلاگ آقای مهدی اجاقی  به تازگی به روز شده است، شعرهایش را مطالعه کنید.

 ***

مجموعه های جدید زیادی در نمایشگاه کتاب 90 حضور دارند. برای همه آرزوی موفقیت دارم.

 

مجموعه اول منیره حسینی  « بی حواس ترین زن دنیا »  را از دفتر شعر جوان تهیه کنید. هر چند ادبیات رفاقتی نیست!

مجموعه ی دوم داود مرادی  « نیامدنت می آید » با  نشر شانی در نمایشگاه حضور دارد.

مجموعه ی اول حافظ عظیمی  « همسایه های مشکوک » که یکی از نامزد های جایزه شعر خبرنگاران بود/ دفتر شعر جوان

 

و مجموعه های پیشنهادی دیگر: 

 

حفره ها »»  گروس عبدالملکیان

صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر »»  لیلا کردبچه

به دنیا اعتماد  کرده ام »»  نرگس برهمند

هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست »»  شبنم آذر

مشق آب‌ها را می‌نویسم »»  نسیم جعفری

یك بسته سیگار در تبعید »»  غلامرضا بروسان

و ...

 // از نمایشگاه نود دست خالی بر نمی گردید. 

 

کمی این طرف تر:

ایده ی کتاب را در پست قبل مطرح کردم . نتیجه ای نداشت. در واقع اصلا بحثی پیش نیامد تا نتیجه ای داشته باشد!

 

و  شعر که دقیقاً و دقیقاً همه چیز است :

 

مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست

اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست

اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم

بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست

 

شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن

شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش

که غرق می شود آرام توی اشک خودش...

کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش

 

تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت

که وانمود کنی روزنامه می خوانی

که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت

و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی

مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم

به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات

به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...

کنار می کشد این عاشق  ِ خجالتی ات

 

یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )

که در حوادث امروز تیتر خواهد شد

یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید

و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو،  رد شد

 

مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود

مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست

مهم نبود به رویت بیاوری یا نه

برای تلخی این چای راه  ِ حلی نیست

 

 

جیغ در وقت اضافه:

دلم به حال خودمان می سوزد. آن روز هایی که عرب هایی که قبولشان نداریم در مقابل دیکتاتوری ها مبارزه می کردند. ما در حال اس ام اس زدن به برنامه ی 90  یا  پر کردن جیب کارگردان های حاشیه زده  بودیم.

وقتی خیلی از آزادی خواهان کشته می شدند، ما در حال به اوج رساندن آدم هایی بودیم که دستبند سبز بسته بودند! یا در حال لگدمال کردن حیثیت آدم هایی که به هر دلیلی که ما نمی دانیم از شخصی که ما می خواستیم حمایت نکرده بودند.

ما گله ی گوسفندی بودیم که به دنبال چوپان تازه ای می گشت.

 


تمام


[ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ] [ 21:25 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

13

گاه نوشت :

من تا هفت و نیم کلاس دارم، رسیدم خونه به روز میشه اینجا
مرسی

عکس داداشم شاهین نجفی


:: قرار است اینجا 13 هر ماه  به روز شود. حتی 13 به در، حتی 13 مرداد، حتی شما دوست عزیز!

:: سعی می کنم هر بار اطلاع رسانی کنم. اما اگر جایی کامنت نگذاشتم احتمالا نخواستم مزاحمتان شوم.

 

کمی این طرف تر :

از دوستانی که با شعر موزون سر و کار دارند دعوت می کنم که روی پیشنهادم برای جمع آوری یک مجموعه ی حداقل 50 تایی برای درست کردن یک ebook  یا حالا pdf مثل " کبریت ها ... " ( که لینک دانلودش در ادامه هست ) فکر کنند. توی انتخاب شعرها از دوستان و اساتید دیگر هم کمک میگیریم. 50 نفر 50 شعر. در واقع اگر قرار باشه خودم انتخاب کنم برنامه رو کنسل می کنم. چون اصلا خودم رو در حدی نمی دونم که به کسی بگم شعرت خوب نیست! - جمع بندی این اتفاق رو در پست بعد می نویسم - 

قبول؟؟؟؟؟؟؟

 

مدتی پیش ترانه ای در بنیاد ترانه گذاشته بودم که توسط یکی از دوستانم « حسین محمدی » اجرا شد. می توانید آهنگ را از اینجا دانلود کنید. البته بند اول بعداً اضافه شده!.

این هم یک ترانه ی دیگر در بنیاد ترانه که امیدوارم دوست داشته باشید.

 

کمی آن طرف تر : 

به شعرهای زیبای دوست عزیزم  صدیقه حسینی  همیشه سر بزنید.

دانلود کتاب « یک دقیقه سکوت » // محمدعلی حسنلو

وبلاگ شعرهای آقای علی اکبر حیرت  را حتما بخوانید.

دانلود کتاب « کبریت های سوخته در عصر یخبندان » // جمعی از سپیدسرایان معاصر

 

// لینک های بالا  یا جبران لطف هستند یا سلیقه ی شخصی من. باور کنید هیچگونه منافعی برای من ندارند.

 

و یک شعر 13 بیتی:

به تو که خیلی زودتر از نوبتت چشم گذاشتی...

 

تو از شب نوشتی، من از شهر  ِ نور َ م

تو از غم، من از تکه های غرورم

تو از درد گفتی، من از شانه هایت

و از سالها بعد و افسانه هایت

به این فکر کن: روز رفتن می آید

به فردای خوبی که حتماً می آید

به تاریخ جامانده از اشک و لبخند

که از قهرمان بازی ات می نویسند

به روزی که دیوار معنا ندارد

که زندان برای غمت جا ندارد

به تقویم زنده، پر از تو ، پر از من

پر از حس  ِ از ذهن ها خط نخوردن

به خواب جنون در سکوت خیابان

هم آغوشی  بی گناه  دو انسان

به ابری که می ترسد از مرگ ماهی

مداد پشیمان شده  از سیاهی

چناری که دلتنگ بال کلاغ است

به روزی که شک بدترین اتفاق است

به گل دادن مشت های تو از پوچ

صدای پرستوی برگشته از کوچ

به آن پله که رد شد از خط قرمز

عبور از زمین تا خدا بی مجوز

به اقرار زخمت پس از سالها صبر

به آرامشت توی تنهاترین قبر

به چشمی که خشکش زده رو به دنیا...

فقط زنده ام با همین دلخوشی ها

فقط زنده ام با همین دلخوشی ها

 

 

جیغ در وقت اضافه:

آلبوم "حس تنهایی " ابی رو بشنوید اما باور نکنید. ترانه های نسبتا خوبی داشت اما اون چیزی که من دوست دارم از اسطوره ی پاپ کشورم بشنوم نبود. خلاصه اینکه ابی هم ابی های قدیم!

 

 

تمام

 

[ شنبه 13 فروردین1390 ] [ 1:35 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

جن نامه

گاه نوشت :

چقدر برای دوست نداشتنت دیر شده؟ چند قرن باید به عقب برگشت؟


13 اینجا به روز می شود...





پوزش برای اطلاع نرسانی


این نوسانات رفت و برگشتی من هم شده نمودار سینوسی، اما خوشبختانه طبق فرمایشات جواد

 خیابانی با وجود تمام این اتفاقات، چیزی از ارزش های من کم نمیشه.

 

یکم – مثلا من از سفر برگشتم.

دوم – مثلا دوستان مهربانی داشتم که حداقل یک ایمیل خشک و خالی به من زدند، ببینند زنده ام 

هنوز یا به ملکوت پیوستم.

سوم – مثلا دوستانی که این مدت صفحه را باز می کردند کنجکاو احوال من بودند نه منتظر باز 

شدن کامنتدونی و دعوت کردن.

 

به هر حال من هم از این به بعد دقیقاً به همین اندازه برای این دوستان احترام قائلم.

 

درمان تمام بی کسی ها درد است

این تکه ی جامانده از عشقت،،، سرد است

من هدیه ی بی گناه را پس دادم

دنیای شناسنامه ها نامرد است

 

فیسبوک یک قابلیت خیلی خوب داره که با استفاده از اون میشه هر شخصی رو به طور کامل

 مسدود کرد. یعنی به عبارتی هم از دنیای اون بیرون رفت و هم اون رو از دنیای خود بیرون

 کرد. به نظر من جای یک چنین چیزی در دنیای واقعی خیلی خالیه. اینکه بشه با زدن یک 

دکمه، آدمهایی رو به کل دور انداخت.

خب حالا که چنین امکانی نیست. پس مجبوریم همچنان بی خیال باشیم.

 

راستی گفتم بی خیال،... سیاوش قمیشی در آلبوم جدیدش آهنگی به این نام داره. که من رو به یاد

 ترانه خودم میندازه بدبختانه – بی خیال حرفایی که می زنن پشت سرم/ ... –  البته من بهترین

 تراک رو "خیلی ممنون" از محسن شیرالی می دونم. 

این بازخوانی و رمیکس هم دیگه تا چه حد !!!

آلبوم محسن نامجو رو هم مدتی پیش شنیدم و... به نظرم لیریک هاش خیلی پیش پا افتاده بود.

اون چیزی که نامجو رو متفاوت و قابل تحمل می کرد ، تلفیق موسیقی سنتی و مدرن بود که 

متاسفانه در تراک های آلبوم خیلی کمرنگ بود. // هنوزم سرابی هست که وقتی میرسی آب باشه .

و البته محسن چاوشی که فکر می کنم اگر از ترانه هاش جدا بشه چیزی برای خواننده بودن

 نداره. اینبار هم ترانه های زیبایی در آلبوم اجرا کرده بود که ضعف موسیقی رو کاملا می

 پوشوند و مثلا تراک "زیبایی" با وجود آهنگی نزدیک به آهنگ های نرم افزاری، بسیار شنیدنی

 بود. البته بهترین تراک رو "کافه های شلوغ" از حسین صفا می دونم. و در مقابل، ترانه ی

متوسط "غم و شادی" با وجود آهنگ زیبایی که داشت مورد قبول بود. من تا یادم میاد از هر

 آهنگی که متنفر بودم و ترانه سراش رو سرچ کردم دیدم " علی بحرینی " بوده ! . واقعا موندم

 انگیزه ی چاوشی از آهنگ بسیار ضعیف و بی خود  ِ " غیر معمولی" چی بوده؟؟؟؟!!!!

احتمالا به قول هیچکس: برای پایین آوردن انتظار شنونده ها

 

« وقتی کوهی فرو میریزه جمع کردن سنگریزه هاش بیشتر تحقیرش میکنه تا کمک »

یکی از جملات قصار رمانم بود

 

در اون پست ناکامم به دوست عزیزم  منیره حسینی  لینک داده بودم.

از این به بعد هر جمعه با شعرهای زیبایش به روز می شود...



شعر:

 

هر صبح گم شدن وسط یک مه  ِ غلیظ

لیوان چای، چرت زدن های پشت میز

خیره به دود، آن طرف ِ شیشه ی تمیز

حس فرار کردن  ِ از خود به هیچ چیز

 

حس فرار کردن  ِ از خود به هیچ جا

 

به صندلی و تلفن و میز  ِ اداری ات

به همهمه  درون اتاق کناری ات

به شعر های واقعی اما شعاری ات

به انجماد زندگی  ِ بی بخاری ات

 

از آخرین دریچه به دنیا نگاه کن

 

سهم نمایشی ابدی،،، روی گیشه ها

سهم جهان چادری ات،،، در کلیشه ها

پوسیدن از عمیق ترین جای ریشه ها

تصویرهای دود شده پشت شیشه ها

 

هی ته نشین شدن وسط روزمرّگی

 

از چرت می پرم به خودم، گوشه ی اتاق

زل می زنم به میز، به لیوان نیمه داغ

خودکار ِ روی پوشه و خاموشی چراغ

در پشت شیشه کوچ شده آخرین کلاغ

 

وقتی که ریشه های جهانت معلقند

 

دنبال چیز گمشده ای توی مه بگرد

چیزی که کل ِ شب به نبود  ِ تو فکر کرد

که زل زده به دار و ندارش به چای سرد

آغاز سانس بعد... ، فقط درد، درد، درد، ...

 

من بدتر از همیشه ام اما تو خوب باش

من بدتر از همیشه ام اما

من بدتر از

 

 

و در پایان

 

حال همه ی ما بد است

اما تو باور نکن 



1- جن نامه  // رمانی از هوشنگ گلشیری

2- تشکر ویژه ی ویژه از بعضی هایی که کلی نگران شدند و این مدت بودند و هستند و ... خیلی مرسی

3- یک دونه  مهسا زهیری  در حال کف بر شدن! ...



[ جمعه 13 اسفند1389 ] [ 17:41 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

صد سال تنهایی

گاه نوشت :

دارم میرم مهمونی. همینکه برگردم میام اینجا . 12 شب می بروزم  (:

یک دونه 12



یک ترانه در بنیاد ترانه

یک سپید در اتاقک

یک شعر نیمایی در دینگ دانگ


می بوسمت وقتی خدا پلکاشو می بنده

وقتی به کوچیکی رویاهام می خنده

 

اول از همه    اگر کامنت به روزرسانی من به دستتون نرسید  از همین جا دعوتید

 

دوم از همه    شعری از قبلاً ها

 

ما مالک شکست و غروریم، در واقعیتی که ... نداریم

سهم همیم لحظه ی آخر ، با هیچ فرصتی  که ... نداریم

زخم هزار سال  دویدن ، تنها  به عشق  نقطه ی پایان

حتی  به  ابتدا نرسیدن ، ماییم  و طاقتی که ... نداریم

یک  عمر آرزوی  پریدن ، تا  اوج  از خرابه ی دنیا

این سقف های پشت سر هم ، تاوان جرأتی که ... نداریم

تسلیم  دردهای  جهان  از  آینده  و گذشته  نوشتن

حال خراب با همه ی شهر، با ما شکایتی که ... نداریم

از دارهای سر زده ی گیج ، از سال های گوشه ی زندان

تا سرزمین امن و پریدن از خواب راحتی که ... نداریم

دلخوش به زخم مشترکت باش ، با من که دلخوشی م تو بودی

با ما چه مانده از همه ی عمر ، یک قلب لعنتی که ... نداریم

یک روز خوب منتظر ماست ، وقتی هوای خاطره ابری ست

باید  امیدوار  بمانیم  ،  از  روی  عادتی  که ... نداریم

من بالهای  فرضی  خود را  نذر  نگاه  پنجره  کردم

تا  باز عاشقانه  بگردم ، دنبال  نسبتی  که ... نداریم

 

 

سوم از همه    من

 

:: خیلی درگیر درسم با اینکه می دونم نتیجه ای نداره و مهم هم نیست .

:: از دو ماه پیش تا حالا حتی یک خط هم به رمانم اضافه نشده .

:: همچنان اتاقک رو فراموش نکنید با شعر و ترانه و مقاله و ... به ایمیلی داره

:: اگر قالب وبلاگ سنگینه و دیر بالا میاد به من بگید تا با توجه به اکثریت درستش کنم   

::  ( تنهایی + تست + هندزفری ) ×  یک اتود صورتی   =  دنیای این روزای من

:: چند ماه اخیر بیشتر ترانه می نویسم ! نمی دونم بگم خوبه یا بد ...

:: این عکس رو در یک سایت محترم دیدم ( روش های ملاقات زود هنگام همسر احتمالی)  . !!! (-:

:: وصیت داریوش به خشایارشا

 


[ حذف شد ]

 


 

چهارم از همه    شعری برای بعداً ها

 

یک آدم معمولی ام گاهی کمی شاعر

مهسای غمگین  ِ هزار و سیصد و شصت و ...*

وقتی خودش را پشت این دیوار ها گم کرد

عمری به هر چیزی که حقش نیست ، دل بست و ...

پاشید  روی خنده های  محو  ِ هر روزش

درگیر خورشیدی خیالی بوده و هست و ...

حالا از او یک  آسمان  منتظر  مانده

ته مانده ای از سالهای رفته از دست و ...

 

گاهی تصور می کنم تنها شدن خوب است

تا از جهان  ِ پشت  ِ درها بی خبر باشم

از عشق ، از لبخند ، از یک تکیه گاه  ِ گرم

از چیزهایی که ندارم  دور تر باشم

دلخوش به خورشیدی که یک جای جهان شاد است

دلخوش به آن روزی که می آید  ، اگر باشم

 

قبل از هزار و سیصد و شصت و ... [ نمی دانم ]

مهسای غمگین سالها پیش از تولد  ، مرد

راضی به باقی مانده ی لبخند های توست

روزی که این دیوار ها را باد خواهد برد

  

یک آدم معمولی از دنیا چه می خواهد   ؟؟؟

 

  

 


* - من متولد ۱۳۶۶ می باشم

1- "سيد" نگاه مي كند و برق مي جهد /"سيد" نگاه مي كند و رعد مي زند/چون رعد, ناگهان / گوساله هاي سامري از وحشت بزرگ در دشت مي رمند ...  ( بخشی از شعر تقدیم شده ی «اسرافیلی» به آقای حسن نصرالله – برداشت آزاد ) 

2- به کامنتهای خصوصی یا بدون آدرس پاسخ نمی دهم .

3- استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر نام نویسنده  پیگرد غیر قانونی دارد .

 

 

[ یکشنبه 28 آذر1389 ] [ 10:55 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

جغد ها گریه نمی کنند


گاه نوشت :


من به روز می کنم ، پس هستم .  به زووووووودی

             



این پست تقدیم می شود به شبهایی که از 00:00  شروع می  شد/شود

 خبر خوبی نیست

خبرهای بد هم بیخ ریش صاحبش

 


یک عاشقانه بعد از مدتها :

 


توو چشمای پریشونت ، کی باور می کنه مرگوُ ؟

غروب  آخرین  روزوُ ، سقوط  آخرین  برگوُ

باید آروم تر  رد شم ، از این  پل های  پوسیده

از این خواب عمیقی که به چشمای تو چسبیده

کنارم هستی و نیستی ، از این نزدیکی می ترسم

پا شو این شمعوُ روشن کن ، من از تاریکی می ترسم

کم آوردم روو این پل ها ، توو قلبم جنگه ، می دونی؟

یکی میگه « بپر پایین » ، یکی میگه « نمی تونی »

دارم پلکاتو می بندم ، از این مردم که نا مَردن

تموم ِ شهر می دونن  چه کاری  با  دلت  کردن

ببین ، حالا گل آوردن ، برای چشمای بسته ات

برای خون  ِ روو فرشا ، برای رگ های خسته ات

دلم  تنگه ، دلم  خونه ، به  چشمای  تو  درگیرم

نه فهمیدن  چرا بودم ، نه می فهمن  چرا میرم  

کم آوردم روو این پل ها ، توو قلبم جنگه ، می دونی؟

یکی میگه « بپر پایین » ، یکی میگه « نمی تونی »

 

 

این روزها حال خوشی ندارم اما تا شعرهست ، تا رمان نیمه کاره ای هست که هر شب نویسنده

 اش  را به زندگی بچسباند می گویم خوبم .

 

::  مدتی هست که مجله ی اتاقک در زمینه ی شعر و ترانه فعالیت می کنه . دوستان می تونن

 شعرها یا مقاله ها و نقدهاشون در مورد شعر رو برای من یا ایمیل مجله بفرستند .


::  هفت را که حتماً می شناسید ؟؟؟

حالا به جای 3 می گذاریم    14  ( = 7 * 2 )   :  وبلاگ جدید   سید مهدی موسوی


    (-:

 

می دانم که خوانده اید اما ( دانلود کنید )


چاه بابل / رضا قاسمی

تنهایی پر هیاهو / بهومیل هرابال

 

 


شعری برای ادای دین به جنگ :

 


پلاک کهنه ات از نامه زودتر آمد

میان آتش و خون سوخت زندگیم از تب

سیاه پوش شد از قبرهای گمنامت

چقدر گریه سراغ من آمده امشب

 

کنار نامه ی آخر هنوز بیدارم

دوباره بمب میفتد کنار سنگر تو

دوباره می ترکد سقف آشپزخانه

و بغض من وسط سطرهای آخر تو

 

که باد توی سرم داد می زند هر روز

صدای توست که یک جای دور زندانی ست

به جاده می زنم امشب که رادیو می گفت

هوای آن طرف  ِ مرز تیربارانی ست

 

« پلاک گردن تو توی دست های کسی »

شبیه  ِ  دلهره ی قبل  از اتفاقی بد

کنار اینهمه غم ، نیستی که خیره شوی

به چشم های همیشه تری که خشکش زد

 

تو جنگ را وسط بمب ها رها کردی

همیشه سهم من از عشق قبر خالی بود

کجای فاصله افتاده ای ؟ که یک عمر است

تمام روز و شبم با " تو " ی خیالی بود

 

به اهتزاز در آمد دوباره پرچم ها

برای خاک مهم نیست آنکه می میرد

تمام شهر سرم داد می زند که : بخند

ببخش توی لجن خنده ام نمی گیرد

 

میان مردم این شهر گم شدم ، غربت -

دوباره سهم زمین شد ، از آسمان برگرد

دوباره جنگ شده ، سرزمینمان تنهاست

اگر چه خسته و در حد  ِ استخوان ، برگرد


 

 


1- برای عده ای که نقد های  من رو با توهین ( حرفهای بی تربیتی ) پاسخ میدن  یا کامنتهام رو تایید نمی کنن  یا با کمال  وقاحت  سانسور می کنن آرزوی شفای عاجل دارم و اگر تصور می کنند چون سکوت می کنم حتما حق  با  آنهاست باید عرض کنم که به قول  مهسا زهیری      "  این ریشی که دارین بهش می خندین مصنوعیه "

2-  V

3-  از این به بعد جز برای عده ای خاص چیزی بیشتر از لذت بردم و از این قبیل ، نمی نویسم . از کسی هم انتظاری ندارم .

4-      اینم برای اینکه نگید من بد اخلاقم

 

 

[ سه شنبه 6 مهر1389 ] [ 10:42 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

سیب را من چیدم ، حرفی هست؟

 


یک سپید کوتاه در گرگ و میش که دوست دارم بخونیدش


 

دلم خوش است که قاضی قصه هم روزی

از این محاکمه بالای دار خواهد رفت

دوباره می رسد از پشت کوه ها خورشید

و ابرهای سیاهش کنار خواهد رفت

 



آقای گنجشک روی شاخه ی رو به رو نشست و گفت : جیک جیک جیک ؟

گفتم : جیک جیک .

-         جیک جیک ؟!!!!

-         جیک جیک ( جیک ) .

-         جیک ...

-         جیک جیک .

 بعد با هم پرواز کردیم و رفتیم که روی چنار آشیانه بسازیم .

 



-----

 

روزهای خوب و بدی را پشت سر گذاشتیم . اتفاقات خوب و بدی هم افتاد که ...  بماند .

خیلی از کامنتهای پست قبلم با مضمون اجازه برای دیدنم بود یا شماره یا ...

که تعداد قابل توجه اش باعث شد این نکته رو متذکر بشم که به کجا داریم می ریم ؟؟؟

این حرف ها رو یک عدد  مهسا زهیری  خونسرد و جدی و خشک و اخمو می نویسه که تقریباً

هر 4 ساعت یک بار یک جمله میگه . با ندیدنش مطمئناً چیزی از دست ندادید ...

 


می دانم که خوانده اید اما


سلاخ خانه ی شماره 5 // ونه گات

کوری // ساراماگو

فرنی // سلینجر

 



 

و  این هم شعر تازه :

 

حسی شبیه نصف شدن زیر تیغ ها

حس  ِ سکوت مسخره ای بین جیغ ها

حس  ِ فرار کردن  ِ از نارفیق ها

زل می زنی به صورت دنیای مضحکت

 

به عشق های مختصر  ِ ده دقیقه ای

به مرد  ِ بی گناه ! ، به زن های صیغه ای

برداشت های بی طرفانه / سلیقه ای

که پشت بنز یک عوضی بوق می زند

 

در خاطرات دور و درازت شناوری

از خانه ای که یخ زده سر در میاوری

از بوی نم گرفتن  ِ دیوارهای خیس

از تخت مشترک ،،، تو و بدبخت  ِ دیگری

از زیر تیغ نصف شدن ، روحت و تنت

از یک سکوت مسخره هم بی اثر تری

مخفی شدی [ زنی که منم یا تو یا ... بگو؟ ]

از چشم های هیز جهان ،،، زیر روسری

آینده ای که دود شده با لب  ِ پدر

از مادر نداشته ات ارث می بری

راننده بوق می زند و بوق ... بوق ... بوووووووووق

تو گیر کرده ای وسط کوری و کری

لبخند می زنی به جهانی که ساختی

از روز اولی که خودت را شناختی

هر روز بی پناه تر از قبل باختی

[ دارم سوار می شوم و گریه می کنم ]

 

 


 


 

1 – عمل های اون دوستی که قبلا گفته بودم تمام شد و رو به بهبودی ست .

2 – لطفاً آدرس وبتون رو درست وارد کنید ، من به همه ی دوستان مفصل سر می زنم

3 – اتفاقاتی که در اتاق خواب  بعضی دوستان میفته والله به من مربوط نمیشه خوشحال میشم در این خصوص کامنت نداشته باشم . اگر لازم باشه خودشون برام تعریف می کنن.

4 – مخلصیم کلاً

 

 

[ پنجشنبه 24 تیر1389 ] [ 1:15 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

همه چی آرومه / من چقد خوشحالم !!!

 

و پرواز

از پرنده ای شروع شد

که بال نداشت

اما

آسمان را خوب می شناخت

 



همه چی آرومه :

 

همیشه در زندگی ام سعی کردم کاسه داغ تر از آش نباشم اما دوست دارم این روزها را از زندگی ام جدا کنم  و حواله کنم به سطل آشغال .

در این که امسال بد تر از پارسال است هیچ شکی نیست .

نمونه اش اردیبهشتی که گذشت . وقتی من و خیلی ها منتظر بودیم که از نمایشگاه کتاب ، حداقل امسال چند تا کتاب خوب بخریم . چی شد؟ فکر می کنم حالا دیگر به گوش جناب حافظ هم رسیده .

اگر نمی دانید می توانید به وبلاگ [ حذف شد ] سر بزنید .

البته از ایشان که خودش کامنت های بنده ( کامنت مخالف ) را تأیید نمی کند ، حمایت از سانسورچی ها اصلا بعید نیست .

کتابها را جلوی چشم شاعرانشان جمع کردند و غرفه را بستند .

حتی تصورش را هم نمی توانم داشته باشم که این اتفاق برای خودم بیفتد . به هر حال مدت هاست که کاری از دست کسی ساخته نیست . تنها انتظاری که از هر انسانی می شود داشت نمک روی زخم کسی نپاشیدن است .

 

و اما بی ربط :

:: به سایت  بنیاد ترانه   سر بزنید / بخوانید مطالب مفیدش را / ترانه بفرستید / نقد کنید شعرها را / از نقد دوستان استفاده کنید / ...

:: کتاب اول  هدی به نژاد (شمیم) و همچنین مجموعه شعری از سوسن حیاتی  به تازگی منتشر شده و آماده ی خوانده شدن است .

 

 

من چقد خوشحالم :

 

 

نگاه می کنم از بین دود های سیاه

به این تفنگ قدیمی ، به چهره ی سرباز

به شهر  ِ گمشده ام در هجوم آتش و خون

تو و ادامه ی این راه های دور و دراز

به این درخت که حالا به سرفه افتاده

جنازه های رها ، سایه های در پرواز

نفس نفس زدنم توی لحظه ی آخر

تمام زندگی ام گیج رفته اما باز ↓

 

سکوت کرده ام و هیچ چی نمی خواهم

که زیر بار دعاهایمان خدا له شد

سکوت کرده ای و چشم های خیره ی من ...

میان حنجره ات آخرین هجا له شد

کسی نبود ، کسی نیست و نمی آید

که منجی  ِ وطنم زیر دست و پا له شد

تفنگ ، دست تو و شانه هات می لرزد

کجا شکست غرورت ؟ دلت کجا له شد ؟

 

نگاه می کنی از بین دود های سیاه

پر  ِ پرنده به این آسمان نمی آمد

بچسب باز به این ریشه های خشک شده

که فصل سبز  به این داستان نمی آمد

به زخم های تنم فکر می کنم ، به قفس

به اینکه خنده به لب هایمان نمی آمد

سیاه کن همه ی ابر های دنیا را

به شهر سوخته رنگین کمان نمی آمد

 

کنار حفره ی سرخی به روی پیشانیم

یکی شبیه  همه ، سایه اش پرنده شده

پریده از قفسش ، از جهان مسخره اش

و آخر  ِ همه ی گریه هاش ، خنده شده

به اشک های کسی فکر می کنم در تو

که دوست داشت ببازد ، ولی برنده شده

پرنده روی درخت آشیانه می سازد

درخت از همه ی ریشه هاش کنده شده

 

 

 


1- دوستانی که اینجا را لینک می کنند حتما اطلاع بدهند.  چون من خودم گاهی توجه نمی کنم به پیوند هاشون  و شرمنده میشم .

2- اگر می خواهید کتابی ، سایتی ، مجله ای و ... را در این جا معرفی کنم . در کامنت ها اطلاع بدید . باعث خوشحالیه

3 - بند سوم را با " نمی آید " هم می شود خواند

4- و من چقد رسمی حرف زدم این پست !!!!

 

 

[ چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 ] [ 23:43 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

تمام شد

 

« نزدیکانم به این دیوونه بازی ها عادت دارند ، شما هم کم کم عادت می کنید (: »

حالا که بعد یک هفته به وبلاگ سر می زنم

و کامنتهای محبت آمیز دوستانم رو می خونم حس عجیبی دارم

کم کم پاسخ میدم

اما با عرض پوزش کامنتهایی را که مضامین خصوصی دارند تأیید نمی کنم

به زودی چیزهایی می نویسم

با سکوت هیچ چیز درست نمیشه . هیچ چیز . هیچ چیز

به شدت هستم



و دختری وسط ریل ایستاده هنوز

که توی برف به خواب بهار خواهد رفت

به ایستگاه قدیمی بچسب و فکر نکن

به اینکه بالاخره این قطار خواهد رفت

 

 

این فاصله هر چه بیشتر شود ، دست های من بلند تر می شوند . اما من به وحشتناک ترین شکل ممکن به تنهایی عادت کرده ام . از اینجایی که من ایستاده ام همه چیز حال آدم را به هم می زند .

 

 

شعری تقدیم به چاه توالت :

 

چتری بیاور ابرها را دور تر کن

خود را به این پایان خوش مجبور تر کن

به  اتفاقی عاشقانه  توی  تقویم

یک روز شاید با هم از این شهر رفتیم

یک روز ، یک جا ، اتفاقی ، زیر باران

بر می خورد چتری به چترت در خیابان

تا  چشم های  آشنایی  را  ببینی

از پشت  شاید  سالها  گوشه نشینی

نه ! پاک کن خواب مرا از مردمک هات

خو کن به این چسب قدیمی بر ترک هات

بیدار شو  ،  اینجا  ،  کنار  چتر بسته

آرام  بگذر  از  خیابان های  خسته

بیرون  بیاور  عشق  را  از کوله بارت

از فصل های  بی من  ِ رو به بهارت

مهسای  تو  دیگر تو را  از  یاد برده

یک روز ، یک جا ، گوشه ی تقویم ، مرده 

دارد  تحمل  می کند  بی صبری اش را

دلتنگی اش را ، چشم های ابری اش را

 

 

 

 


1- شاید همین فردا ، شاید هیچ وقت

2- از دوستان به خاطر نبودن هایم عذر می خوام و متأسفم که غرورم اجازه نداد خواهش کنم / گریه کنم / مزاحم تنهایی کسی بشم / ...

3- خداحافظ

 

 

 

[ سه شنبه 21 اردیبهشت1389 ] [ 20:8 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

زخمی که شاعر شد

 

 

نوروزتان سبز

و

خداحافظ ۸۸  ِ عزیز(?)

 

--

این روزها فقط به خودم فکر می کنم

 اما 

یواشکی

به تو هم فکر می کنم

--

 

 

 

::  امسال هم جشنواره ی داستان کوتاه  کوتاه  جنگ  ( بخوانید صلح ) با تلاش  نسرین ارتجاعی در حال برگذاری ست . می توانید فراخوان را از  اینجا  بخوانید .

 

::  قرار است به زودی مجموعه ی جدیدی از اشعار   دکتر سید مهدی موسوی   را بخوانیم ( من که خیلی منتظرش هستم ) . اطلاعات تکمیلی را خود ایشان خواهد داد .

 

::  دومین مجموعه شعر  عبدالحسین انصاری  و مجموعه اول  علی اسداللهی  هم به تازگی منتشر شده اند . 

 

 


ترجیع بندی  که خیلی دوستش دارم :

 

 

در خیالات ماهی تنها

که  تمام  بزرگی  دنیا

کره ی کوچکی پر از آب است

با همین یک دریچه از بالا

جاده ای هست رو به خوشبختی

رو به دنیای بهتری... اما ...

[ جلوی زندگی کم آوردم

جلوی چشم های این دریا

ماهی کوچکی شدم در تنگ

که فقط دور می زند خود را ]

 

خسته از مرگ و زندگی و سکون

ماهی از تنگ می پرد بیرون 

 

می رود تا همیشه ی تقدیر

در دل استوانه ای دلگیر

که شعاعش بزرگ تر شده است

با همان درد های بی تغییر

دور فواره باز می چرخد

ماهی گیج  ِ آب های اسیر

که به این چند متر جا خوش باش

که ته  ِ جاده های بسته بمیر

[ باز راهی شدم به رویا ها

به جهان های انعطاف پذیر ]

 

خسته از مرگ و زندگی و سکون

ماهی از حوض می پرد بیرون

 

[ سهم من بغض های سنگین است

تلخی خواب های شیرین است

پشت این احتضار پوسیدم

همه ی زندگی م تلقین است

چاره ی درد های بی درمان

فندک و چند لیتر بنزین است]

ماهی خسته پشت سد تنهاست

کف این رودخانه غمگین است

با خودش فکر می کند: اینجاست؟!

با خودش فکر می کند: این است؟!

 

خسته از مرگ و زندگی و سکون

ماهی از رود می پرد بیرون

 

آخر  ِ جاده های بی مقصد

ماهی از دور دل به دریا زد

آبی آسمانی اش را دید

نا امید از همه ، گذشت از سد

[ توی یک قاب عکس جا ماندم

در افق های دور ، رو به ابد

دارم از کادر می زنم بیرون

روحم از تنگ ها به تنگ آمد

دل به هر چیز و هر کسی بستم

مثل دریا شد و مرا پس زد ]

 

خسته از مرگ و زندگی و سکون

ماهی از آب می پرد بیرون

 

 

 

                                           « تقدیم  به همه ی ماهی هایی

                                              که بعد از تعطیلات نوروز مردند »

 

 

 


 

1 – لطفاً اگر بیتی به نظرتون آشنا میاد حتماً اطلاع بدید که یا تغییر بدم یا اشاره کنم .

2 –    ♥  ←   اقدامی در جهت جوات سازی

3 برایم دعا کنید ، یک روز هم خبر انتشار شعرهای خودم را اینجا بنویسم .

 

 

 

[ دوشنبه 24 اسفند1388 ] [ 15:43 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

مثل هیچ وقت



::  این پست طولانی ست با درد با غم با اشک  بنابراین  دعوت نمی کنم .

::  اگر می آیید ، بخوانید / اگر دوست داشتید ، بنویسید .

 

 

مثل همیشه

چیزهایی هست که نمیشه تعریفی براش پیدا کرد اما هست . متاسفانه هست . این روزها زیاد به دلتنگی هام فکر می کنم . زیاد سر به سر زالوی درونم می گذارم . زیاد فراموش می کنم کی ام . حس مسافری رو دارم که نه حوصله ی موندن داره ، نه رفتن ، نه حتی رسیدن .

 

 


شعری که مثل خیلی چیزهای دیگر اصلاً مهم نیست :

 

 

توی گوشت نصیحت مردم ، توی ذهنت هزار جور « اگر»


روی لبهای دشمنت لبخند ، توی دست رفیق ها خنجر


آه دنیای کوچکی / داری به ته اش می رسی یواش یواش


بگذر از زندگی ، از این تردید ، اصلا از خیر مرگ هم بگذر


گیرم اینجا همان ته  ِ دنیاست ، من به راهم ادامه خواهم داد


آخر جاده ها تو منتظری ، آخر جاده های بی آخر...


چمدان مانده و اتاقی سرد ، با کلیدی که توی جیبت نیست


که برای نیامدن بروی ، از همه / از همیشه تنها تر


گوشهایت پر از دروغ و دروغ ، ذهنت آشفته از حقیقت محض


کاش دنیای بهتری باشد ، بعد از این سال های زجرآور


جای یک عمر زندگی مردی ، گم شدی در شناسنامه ی من


من خودم را به جا نیاوردم ، وسط گریه های این دختر


خسته ام مثل یک مسافر که ، عقب افتاده است از پاهاش


به دوراهی رسیدم از هر راه ، به خدا من بریده ام دیگر

 

 

 

مثل همیشه

چیزهایی نیست . درست لحظه ای که باید باشه ، نیست . اما به اندازه ی نبودنش باقی می مونه . یه رد پا ، یه سایه ، یه هیچ چیز ...

یه صندلی خالی کنار صندلی ت که همه ی نداشته هاتو باهاش قسمت کنی . یه صندلی که اسم داره . شاعر خوبی هم هست . حرف بزنی [ حرف بزنه ] ، گریه کنی [ گریه کنه ] ، یه روز به خودت بیای ببینی عاشقش شدی ...

 

 


 

شعری که مثل خیلی چیزهای دیگر به هیچ دردی نمی خورد :

 

 


دنیا به وسعت قفسی تنگ می شود


وقتی دلت برای کسی تنگ می شود


وقتی رسیده ای ته  ِ بن بست زندگی


یا گیر کرده ای به دو تا دست زندگی


داری کشیده می شوی از سرنوشت ها


مثل دوباره رانده شدن از بهشت ها


جا می گذاری از همه ی عمر یک اثر


چیزی شبیه خاطره ، اما خلاصه تر


یک ردّ پای محو که یعنی تو بوده ای


                           که سعی کن ،

                           دوباره  ،

                           از این خواب بد بپر

                                                                                                       .

                                                                                                      .

                                                                                                       .


دارم از آخرین نفسم حرف می زنم


از انتهای کوچه ی تاریک یک نفر↓


رد می شود ، شبیه من از چشم های تو


در فکر پر کشیدن از این شهر کور و کر


من هیچ چیز از تو به جز " تو " نخواستم


دست مرا بگیر و از این زندگی ببر


از مرگ ، از سیاهی یک عمر انتظار


از سرنوشت  تیره ی این شهر داغ دار


از این جهنم   ِ ابدی  زیر بالشم


هر شب که خواب های تو را درد می کشم


باران نمی زند به کویری که تشنه نیست


دست مرا بگیر  ، کنارم فقط بایست


از چشم های من به  جهانم نگاه کن


با یک مداد زندگی ات را سیاه کن


دور شکسته تر شدنت یک قفس بکش


حالا فقط به خاطر عشقت نفس بکش


شاید کمی به حس من ایمان بیاوری


به این کویر سوخته باران بیاوری


من عاشقم به عشق خیانت نمی کنم


دست مرا بگیر که عادت نمی کنم


عادت به دیدن ته  ِ بن بست ها ، عزیز


به هیچ چیز این قفس تنگ ، هیچ چیز

 

 


 

مثل همیشه

سعی می کنم لبخند بزنم ...

 

 

شعری که مثل خیلی چیزهای دیگر نمی نویسمش .

 




در مورد شعر که نمی نویسید ، آدرس ها را درست وارد کنید حداقل



1-     خبر بدید / می آیم / می خوانم / می نویسم / هستم  .

2-     امشب به قصه ی دل من گوش می کنی ××  فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

3-     ترجیح میدم چیزی رو نداشته باشم تا اینکه بخوام یکی از صاحبانش باشم ( سخته اما ممکنه ، با درد با غم با اشک  اما ممکنه )

 



[ پنجشنبه 6 اسفند1388 ] [ 13:14 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

حرف آخر رستن


کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

تقویم 88 رو به همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم .


--


روی  پیشانی  تبدار زمین ،  دارم  از هم قفسم  می ترسم

از خودم ، از همه ی باورهام ، از صدای نفسم می ترسم

کشتن و سر زدن و انکارش ، رسم این شهر  ِخیانتکار است

بعد  ِ هرشب ، شب  ِ طولانی تر، پشت هر پنجره ای دیوار است


--

 

 

این چند سطر حرف هایی هست که اگر حوصله ندارید نخونید :

             [[ همه ی اتفاقات این چند ماه من ( همه ی شلوغی ها وگریه ها ، تنهایی ها و گریه ها ، بیماری ها و گریه ها ، آشنایی ها و گریه ها ، دوری ها و گریه ها ، تولد ها و گریه ها ، مرگ ها و گریه ها ، ناامیدی ها و گریه ها ، همیشه ها و گریه ها ، هنوز ها و گریه ها ، هرگز ها و گریه ها ) افتاد تا من به یک جمله ایمان بیارم :

« به خداوند اجازه بدیم گاهی دیگران رو بیشتر از ما دوست داشته باشه . »

حتی اگر این « گاهی » به اندازه ی طول عمرمون باشه .

 

خاطره ات گریه ی شعرم شده

کوچ تو از زندگی ام درد بود

سمت جنوب  ِ همه ی نقشه ها

توی سرم بود و دلم  سرد بود

 

و دیگه اینکه اتفاقات خوب هم افتاد . اونم چه اتفاقات خوبی ... یه شمع کوچولو که یِهویی روشن شد  و من الآن حالم خیلی بهتر از قبله . خیلی باحوصله ترم ، خیلی پر انرژی ترم و البته امیدوار تر . اگه این شمع کوچولو رو هم ازم نگیرن  . بگذریم . ]]

 

 

شعری برای این روزهای بد

 


چسبیده روی زندگی ات سایه ای سیاه 

افتاده ای از آخر هر چاله ای به چاه

کاری به قفل و میله ی زندان نداشتی

از ابر هم توقع باران نداشتی

محکوم غرق ماندن  ِ در واژه ی « وطن»

هی لا به لای این خفه ها دست و پا زدن

یک حس بی دلیل  ِ نمی دانم از کجا

ترس از تمام مردم و زندان و سایه ها

از دشمن و منافق و ... تا دوست و خودی

که مشت محکمی به دهان خودت شدی

چسبیده ام به سایه ی خوشرنگ  زندگی م

به ابرهای خسته و دلتنگ  زندگی م

به « بی خیال ، قفل خودش باز می شود»

یک حس بی دلیل که آغاز می شود

شاید کسی بلند شود از ته  ِ رسوب

لبخند می زنم به همین فکرهای خوب

لبخند می زنم به دلی که نکنده ایم

بازی تمام هم نشود ، ما برنده ایم

توی گلوم مانده صدای شما ، که چی ؟

ما حرص می خوریم برای شما   که چی ؟ ↓

یک عده بعد حادثه انکارمان کنند

با چند سال فاصله تکرارمان کنند

یک « هیچ چیز»  ِ مسخره می ماند از همه

تو مانده ای و حسرت و تنهایی و غم  ِ ↓ 

از دست دادن  ِ « همه چیز »  ِ نداشته ،

زخمی که روی حافظه ات جا گذاشته 


دفتر ِ نقاشی ات را ورق بزن ... از پشت این کوه های نیمه کاره ، کنار همین کاج رنگ نشده ، عاقبت طلوع خواهد کرد . خورشیدی که یک عمر انتظارش را کشیده ای ...///  آمین 


نگاه کن به فرو رفتن خری در گل 

خری که داشت به تو، نه، به هیچ دل می بست 

تمام زندگی ام گیر کرده در باطلاق*

بگیر دست مرا تا هنوز فرصت هست   


شعری برای اون روزهای بد 


یک اسکناس پاره ی خوشبختم

حالا که توی جیب تو می پوسم

خوشبخت چون کنار توام ، اما

دلگیرم  از سیاهی کابوسم 

یک جای خواب های تو می لنگد   


جایی برای زندگیَت کردن

زندان کوچکی که به من دادی

تا باورم شود که نمی آید

روزی که توی حسرت آزادی

از یاد دست های تو خواهم رفت 


مثل همیشه خیره به دست تو

در جیب های سرد ، من  ِ ساده

خوشحال می شدم ، نکند اینبار

نوبت به آرزوی من افتاده  ...

از این خیال پوچ برم گردان   


دستی به خواب های تو می آید

بیرون بیایم از شب و تنهایی

یک حس خوب ، مثل فقط « رفتن»

از این سیاه  ِ سرد به هر جایی

با حسرتی که روی دلم جا ماند 


تعبیر می کنی به شبی غمگین

یک گوشه از همیشه ی تقدیرت

دستت به من رسید و رهایم کرد

که اسکناس پاره ی دلگیرت

با آب جوب از تو جدا می شد *




*-  جوب = جوی    ←  ما که میگیم جوب ( از همونا که قالیباف درست میکنه )

*- باطلاق = باتلاق  ← هر دو در لغت نامه ی دهخدا وجود داره + به صورت دو هجای بلند تلفظ میشه .

1- خوشحال میشم کامنت خصوصی و بی نام و نشون و پشت سر این و اون بدگویی کردن و تهمت و توهین و فحش و ... نداشته باشم . به کامنت های من در وبلاگ خودتون پاسخ ندید . همینجا مطرح کنید ، در غیر این صورت " پاسخ "  ِ خودتون رو زیر سوال بردید . چون همه مون می دونیم که کسی بر نمی گرده کامنت خودشو برانداز کنه ، ببینه احیاناً چیزی بهش اضافه شده یا نه .  ممنون

2- خدا میدونه چقد به هم ریخته ام . لطفا کسی از دست من ناراحت نباشه / نشه / نشده باشه / ...

3- هر کی با من قهره بگه تا منت کشی کنم   (:

4- رنج و عنای جهان اگر چه دراز است * با بد و با نیک بی گمان به سر آید

5-  من الله توفیق

[ پنجشنبه 17 دی1388 ] [ 11:14 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

صدایم را می شنوی ؟


 

 --

 

به چشم های تو که فکر می کنم ، خورشید به انتهای جاده پوزخند می زند ، روز ها بلند می شوند ، راه می افتند وسط تابستان . مثل من که روی جاده ای پشت به غروب ...

به چشم های تو که فکر می کنم ، جاده هم کوتاه می آید . ببخش اگر زندگی آنقدر ها آبی نشد که تو می خواستی .

 

 

 

*** 

 

مثل یک بچه گربه ی تنها ، بی تو افتاده کنج این بالکن

 

این من  ِ خسته ای که می بینی ، این من  ِ ...  [ زنگ می زند تلفن ]

 

من همین هستم و همین بودم ، پشت دیوار های یک بن بست

 

از فراری همیشگی مأیوس ،  [ روی دیوار جای ده ناخن ]

 

خانه خالیست ، مثل من تنها ، و پر از حرف های ناگفته

 

اشتباهی گرفته ای آقا ،   [ یک نفر داد می زند : بس کن ]

 

توی تاریکی اتاقت من ، زیر این لامپ های بی مصرف

 

گوش دادن به درد های خودم ، با صدای مزخرف  ِ manson

 

جای تو روی صندلی خالیست ، و غذا مثل زندگی سرد است

 

آه  ،  ... my world is unaffected ، شام با طعم  ِ   گریه و هدفون *

 

با همین چیز ها خوشم وقتی ، راضی ام از نبودنت حتی

 

چون تو را دوست ... نه ندارم نه ، چون تو را دوست داشتم یا چون ↓

 

من مهم نیستم تو راضی باش ، قید  ِ دلتنگی تو را زده ام

 

قدر  ِ خوشبختی  تو بدبختم ، مثل  قانون سوم  نیوتون

 

درد دل  با کسی « الو ... آقا » که صدایش کمی غریبه شده

 

زندگی خوب ، وضعیت عالیست ، [ مثل اخبار گوی تلوزیون

 

 

 

 

 

به جاده که فکر می کنم ، دور تر می شوی . آنقدر دور که سایه ام کم می آورد و کفش هایم رفیق نیمه راه می شوند .

راستی  هنوز به من که فکر می کنی ... / به من فکر می کنی ؟

 

 

 

*** 

 

دارم از تو حرف می زنم ، کجای قصه ای ؟

حس خنده دار  ِ « عاشقم هنوز »  در تنم  ↓

گیر کرده است مثل هر نفس که در گلو

از کجای قصه دارم از تو حرف می زنم ؟

 

حال ابر ها گرفته است ، مثل زندگی

من غرور شعر را به خاطرت شکسته ام

حرف های من به عشق قد نمی دهد ولی

بی تو از تمام روز های خوب خسته ام

 

باز سهم دست های من به دیگری رسید

روز های خوب رفت ، خستگی بهانه است

من هنوز زنده ام ، هنوز شاعرم ، هنوز

حرف های آخر تو توی گوش خانه است

 

این تراژدی به صحنه های تلخ تر رسید

توی طالع من آخرین ستاره ی تو مرد

هر چه بود و نیست دفن شد ، بیا ببین که عشق

مثل آرزوی دیدن  ِ دوباره ی تو مرد

 

شعر های من مچاله ، توی سطل آشغال

قاب عکس تو شکسته ، عکس توش خط خطی

نیستی ، دلم گرفته باز ، شانه هات کو ؟

تکیه گاه اشک های من کجاست لعنتی ؟

 

 

 

 

این شعر رو قرار نبود بذارم ولی گذاشتم .

نتیجه ی اخلاقی : شما مجبورید سه تا شعر بخونید .

نتیجه ی غیر اخلاقی : دروغکی بگید هر سه تا رو خوندیم .

 

 

 

*** 

 

یک بوم ، یک قلم ، دو سه تا رنگ ، بی هدف

یک صفحه ی سپید و دو تا دست  ِ بی طرف

نقاشی  تو  منظره ای  از  غروبمان

از پشت بام ،  منظره ی شهر خوبمان !؟!

با برج های مشت شده سمت چشم من

شهری شکست خورده ی یک جنگ تن به تن

می خواستی سیاهی این شهر کم شود

حتی  اگر  به قتل  خودش  متهم  شود

اینجا که مرده است خیابان و کوچه اش

بن بست خورده است خیابان و کوچه اش

می خواستی سپید بماند  ، که سرخ شد

پابند  ِ آنچه دید بماند که  ،  سرخ شد

با مردمی خلاصه شده ، نا امید از ...

می خواستند زنده بمانند  ،  در عوض ...

ما باختیم ، زندگی  اما  ادامه داشت

در هر ستون خالی این روزنامه ، داشت ↓

تصمیم می گرفت ولی بر خلاف خود

با  گریه / خنده  دارترین اعتراف خود

می خواستی که سبز شود فصل هایمان

ما سقط می شدیم ...  و از اصل هایمان ...

من  گم شدم میان  ورق های  باطله

تا تجزیه شوم بدنم  ، روحت از گل  ِ ...

انسان  ناگزیر ، خدایی  همیشگی

در گیر و دار دغدغه هایی همیشگی

دارم به زخم های تنم فکر می کنم

به  نا امید تر  شدنم  فکر می کنم

نقاشی تو ، سبز ترین سرو  ِ توی باغ

با رد پای خونی یک زن که اتفاق ↓

افتاده  بود  بر لبه ی  تیز زندگی

در ابتدای فصل غم انگیز زندگی

بگذار تا بدون تو خوشبخت تر شوند

از رفتن  ِ همیشگی ات باخبر شوند

-  پرواز پشت میله ی آبی ترین قفس  -

غمگین نباش اسیر که عمری از این قفس ↓

سهم تو همنشینی یک مشت کرکس است

گاهی همین که خاطره ای خوش شوی بس است

 

 

 

 

 

------------------------------------------------  -----  ---   --  - 

* -  می تونید به ادامه ی مطلب مراجعه کنید  .

 

۱- تا مدتی به روز نمی کنم . ولی هستم ...

۲- به روز می کنید یه خبری هم به اینجا بدید .  می خونم و ...

۳- لحن من در بعضی کامنت هام خیلی تنده در بعضی دیگه خیلی محبت آمیز می خوام بدونید که در هر دو صورت منظوری ندارم ...

۴- یکی از دوستانم ۴ - ۵ تا جراحی سخت داره . براش دعا کنید ...

 

 

 

ادامه مطلب

[ شنبه 14 شهریور1388 ] [ 17:45 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

) :

 

1. اینو واسه اینکه صفحه خالی نباشه گذاشتم

2. من بلد نیستم ناراحتیمو پنهان کنم

3. هیسسسسسس لطفاْ !

4. خر ما از کره گی دم نداشت  

۵. این شعر منظورم بود . ( حالا مطمئن هستید که شعره )

 

 

 ***

 

از جاده ی هنوز به من وصل می شوی

از پشت عکس وارد تصویر می شوم

با عاشقم شدی / نشدی/می شوی/ نشو

در چشم های گیج تو تفسیر می شوم 

نوزاد گریه می کند از سرنوشت خود

مادر به دست های خودش قفل بسته است

من زیر بار ِ حافظه ام جیغ می کشم

نوزاد قد کشیده و در من نشسته است  

در جیب های پاره ی من سکه می شوی

گم می کنم تو را وسط  ِ ماجرا  و بعد

مثل چهار سالگی ام بغض می کنم

تنهایی عمیق همین  روز ها  و  بعد

همفکریت کنار دو تا کاغذ و مداد

شاگرد خسته از همه  ، استاد بی سواد

جاده ادامه ی همه ی خواب های توست

جایی که دوست داشتنت را اجازه داد

انگشت های لای کتابی که حیف شد

این بار هم دوباره  الف ، لام ، میم ، صاد

تعریف ساده ای که تو می دانی و خودت

--

فردای روز ِ آخر و مردن پس از معاد

هی گریه روی « من » وسط بیت  بعد که

مجبور می شود به تو ، بی آنکه اعتقاد ...

تصویر بی گناهی من پشت میله ها

مثل هنوز رفتن و رفتن ،،،  به هیچ جا

مثل تمام  فاصله هایی  که  بینمان ...

... لبخند  جا گذاشته ام  روی  استکان 

از پشت عکس ِ کهنه ی عشقی ورق ورق

یک جاده رو به روی دو تا پای بی رمق

تکرار چند باره ی یک حس مشترک

همراه سالها غم و خروار ها کپک

فریاد من به گوش  توی کر نمی رسد

این جاده هیچ وقت به آخر نمی رسد

 

 

 باز هم پوزش که اطلاع ندادم ...

 

 

 

 

[ شنبه 24 مرداد1388 ] [ 14:56 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

دست بردار از این در وطن خویش غریب

 

دعوت نمی کنم / اگر میایید ، از شعر بنویسید / به شعر دعوت کنید

 

.

.

.

 

 

و قصه از دختری شروع شد که گوشش بدهکار لالایی ها نبود و هذیان گویی اش را گردن دیو های پشت پنجره می انداخت . حالا هنوز هم تا نیمه های شب بیدار می ماند و برای دیو های روی تخت لالایی می خواند ...

 

 

 

 ***

 

غمگین تر از گذشتن  ِ این ماه و سال ها

تنها تر  از  تمام  علامت سوال ها

می خواستیم  دل بکنیم  از محال ها

اما چه قدر ساده گرفتار  ِ این سراب ...

 

یک عمر در تصور  ِ اینم که شاعرم

حالا برای کشتن ِ این شعر حاضرم

تا من بمانم و تو که شاید به خاطرم ...

تا من بمانم و تو و تصمیم و انتخاب

 

از خواب های محو تو را حدس می زنم

شاید تو هم به فکر منی ، فکر رفتنم

این عکس  ِ پشت آینه ها ... این منم ... منم

حالا مرا ببین ، من و این حلقه ی طناب

 

از برج  ناشناخته  سر درمیاورم

نقاشی عجیب  کسی  توی  دفترم

من با دو بال دارم از این برج می پرم

هی پرت می شوم به خودم پشت این نقاب

 

از بی جوابیت به سکوتی که ... خسته ام

بی اعتنا به من ، به سقوطی که ... خسته ام

از پشت مرز ها و خطوطی که ... خسته ام

شبهای بی تو ، گریه و من ، بی خیال خواب

 

سُر می خورم به هیچ ، به فردای دیگری

تا کم شود از عشق  ِ تو ، تنهای دیگری

از خانه ای که نیست به هر جای دیگری

رویای عشقمان خفه شد توی این حباب

 

دارم تو را به خاطره ها می سپارم و

پا روی « عاشقت شده ام » می گذارم و

از یاد می برم که تو را دوست دارم و ...

توی سرم هنوز چرا های بی جواب

 

 

 

قصه از اینجا شروع شد .

درست از همین بالا .

قصه ای که نمی داند کجا تمام شود .

 

 

 

 ***

 

برای رفتن از این خاک حاضرم ، هر چند

هنوز  عقربه ها  اشتباه  می چرخند

دوباره ساعت  ِ من روی هیچ وقت رسید

که هیچ وقت نفهمم چه قدر طول کشید

من و تو با همه ی خاطراتمان ، اینجا

تو بین جمعیتی ، زیر پل ، من این بالا

به فکر اینکه چرا مرگ چیز غمگینی است

چرا حقیقت همین صحنه ای که می بینی است

یک عمر خوب ..... و در عرض چند ثانیه بد .....

خدا  کجاست  که  حال  ِ مرا  نمی فهمد ؟ 

دو ساعت است ولی بیست سال پیر شدم

برای  اینکه بمانم  چه قدر دیر شدم

چه قدر خوب تری وقتی از خودم دورم

چه قدر خوب ترم وقتی از تو هم دورم

برای گم شدن از سرنوشت ِ یک محکوم

که از به فکر تو بودن کنار او خسته است

به هر کجای  جهان پا گذاشتم ، دیدم

که مثل آخر این کوچه های بن بست است

سقوط می کنم امروز ، از همین بالا

میفتم از همه ی عکس هایمان بیرون

تو هم شبیه  ِ منی  ، « بین جمعیت تنها »

تو هم شبیه منی ، خسته ، مثل من داغون

سقوط می کنم از روز های خوبی که ...

و بعد خاطره ای می شوم که می میرد

تمام  شهر  فقط  منتظر  ،  تو  هم  حتی

و دست های مرا هیچ کس نمی گیرد

 

 

 

 

 

 ***

 ... و این آوای اندوه سرزمین من است

 اینم برای مسلمون هاش .......... نبود ؟

 چه کار کنیم , حد اقل ...

 

غریو

 

 

 

 

برای به روز رسانی بعدم

یه فایل صوتی میذارم از شعرام با صدای خودم 

فکر می کنم البته

 

 

 

 

[ دوشنبه 19 مرداد1388 ] [ 19:1 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

.: سقوط آزاد :.

 

تمام نارنجی ها قابل کلیک می باشند  مگر اینکه خلافش ثابت شود .

خب هر چی خودمو لوس کردم   ،   نجنبید یک ذره مهرش ز جای !!!

این دفعه یه کم طولانی شد ولی هر کس کامل بخونه قول میدم که در روز قیامت شفاعتش کنم . 

در این وبلاگ من ، تو ، او و ... چیزی جز یک مفهوم واحد نیست .

 

 

 

*** 

چرا آمدم ؟

 

ملاصدرا :

« و منها تولد الحیوانات المختلفه... بعضها للاکل...و بعضها للرکوب و الزینه... و بعضها للحمل... و بعضها للتجمل و الراحه...و بعضها للنکاح...و بعضها للملابس و البیت و الاثاث... »

اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. مکتبه مصطفوی.


ترجمه :
« و از عنایات 
الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است... که بعضی برای خوردن اند... و بعضی برای سوار شدن... و بعضی برای بار کشیدن... و بعضی برای تجمل... و بعضی برای نکاح و آمیزش ... و بعضی برای تهیه لباس و اثاث خانه ... »

 

حاج ملا هادی سبزواری :
"اینکه صدرالدین شیرازی زنان را در عدد حیوانات در آورده است اشاره لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته اند. و اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و... بر زنان چیرگی داده . "

 

 کمی واضح تر :

زنان حیواناتی درازموی و کوتاه عقل هستند که خداوند بر آنها لباس انسان پوشانید تا مردان رغبت نزدیک شدن به آنها را داشته باشند . "

 

 

--- 1 ---

 

می ریزی از لبخند آخر روی کاغذ

 

مثل کبوتر های بی پر روی کاغذ

 

من – شاه شطرنجی که شک دارد به دستت –

 

امروز هم خاکستری تر روی کاغذ

 

ته مانده ی تنهایی و تنها شدن ها

 

تصویر آدم های بی سر روی کاغذ

 

در خاطراتت دوستم داری که یعنی

 

اول شدن از آخر ِ هر ... روی کاغذ

 

من هستم و تو هستی و [ دیگر کسی نیست ؟ ]

 

تقدیر ِ امضای دو تا خر روی کاغذ

 

نارنجکی در دست من ، این سمت دیوار

 

تو ماندی و یک مشت سنگر روی کاغذ

 

من می روم تا بودنم ثابت شود با

 

ردی از این تابوت ِ پنچر روی کاغذ

 

ترمز ببر که  « گمشو از این شعر بیرون »

 

یک عمر را بالا بیاور روی کاغذ

 

 

 

 

 

***

 

 چرا هستم ؟

 

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
 

 

بخوانید :

 

اسلحه را روی شقیقه اش گذاشته بود ، اشک هایش تمام صورتش را خیس می کرد . صدای همهمه ، وحشتناک تر از آن اسلحه بود .

 

- ولش کنید واسه جلب توجهه ، این جماعتو من میشناسم .

- یکی از صبح تا شب جون می کنه یکی هم مثل این پسر ...

- آخه پسر  چی رو می خوای ثابت کنی ؟ این یعنی  شجاعت ؟؟؟

- پسرم اونو بذار کنار همه چی درست می شه ، خودم کمکت می کنم .

- ولش کنید ببینم چی کار می کنه ، همه رو مسخره کرده .

 

                     - آقا اگه کمک نمی کنی لا اقل تحریکش نکن .

                     - آخه شرط می بندم اسلحه واقعی نیست .

                     - آقا برو اصلاً کی گفته اینجا وایسی غرغر کنی .

                     - تا امثال تو باشن ، مردم از این لوس بازی ها در میارن دیگه .

                     - شما مثل اینکه با من مشکل داری نه با این پسر .

                     - نه عزیزم تو با خودت مشکل داری .

                     - الان نشونت می دم کی مشکل داره ...

                     - یقه رو ول کن وحشی ...

 

- اِ   خجالت بکشید .

- اون بیچاره می خواد خودشو خلاص کنه ، شما چرا به جون هم افتادین .

- جداشون کنید . چرا وایسادید .

 

                     - ولش کنید ببینم چه غلطی می خواد کنه ...

                     - صداتو واسه من بلند می کنی ...

 

- آقا شما بزرگتری کوتاه بیا .

- آقا ... آقا ...  ای بابا جداشون کنید .

 

<< بنگ >>

 

 

--- 2 ---

 

حالا تو رفته ای و من از « دیر شد»  پرم

 

که از کنار صندلی ات جم نمی خورم

 

از عکس ها دوباره « تو » را زنده می کنم

 

زل می زنی به من که فقط زندگی کنم

 

تا  پای   قول های  نداده   بایستم

 

یا مثل  عاشقی  که  نبودی  و نیستم ...

--

از « کفش ها به ساعت ِ ده وصل می شوم

 

به کوچه های بی سر و ته وصل می شوم

 

از خانه ای که ... دور شدم ، دور ؛ گریه نه

 

چشمان بغض کرده ی مغرور ؛ گریه نه

 

راننده بوق می زند و باز ...  مستقیم

 

زاییده می شویم من و واژه ای عقیم

 

چیزی به اسم « عشق » که ... حالا تو نیستی

 

من عاشقم ؛ هنوز ، همین جا ؛ تو نیستی

 

آقا ، پیاده  می شوم  این  خواب  ِ گنگ را

 

تا  این  نهنگ ،  جا نشده  توی  تنگ ها

 

من ، خواب ، خانه ، عکس ، تو ، راننده ، بوق ، بوق

 

ساعت ده است ، کاش که اینها همه دروغ ...

 

تسلیم می شوم که خودم باشم و ...[ چه زود ! ]

 

اینجا کسی به فکر من و گیجی ام نبود

 

جز مرد کیف قاپ که ... « این نیز بگذرد »

 

این خواب باید از سر یک نسل بپرد

 

 

 

***

 

 چرا باید بمانم ؟ 

( حتماً کلیک کنید تا فرصت خواندن یک شعر بد را از دست ندهید . )

«زبانش را بريديم... و با بريدنِ زبانش ديگر چه چيزِ او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش کرديم که خفقان را بپذيرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره ای در مغز کرديم و او را زندانی ويرانه های بی زبانِ يادهايش کرديم. به او ياد داديم که شقاوتِ ما رافقط در مغزش زندانی کند، هرگز نتواند از آن چيزی بر زبان بياورد. با بريدن زبانش او را زندانی خودش کرديم. او زندانبان زندانِ خود و زندانی خود گرديد. او را محصور در ديوارهای لال، ديوار های بی مکان، بی زمان و بی زبان کرديم. به او گفتيم که فکر نکند و اگر می کند، انرا بر زبان نياورد، چرا که او ديگر زبان ندارد. زبانی که در دهانش می چرخيد و کلمات را با صلابت و سلامت و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندان ها بيرون می داد از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند. و محمود  آنرا داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بين رفتند ... »

 

سطر هایی از رمان « روزگار دوزخی آقای ایاز»

 

 

 

--- 3 ---

  

زندگی طعم قهوه ی ترک است

مثل « هرگز تو را نبخشیدن »

بغض هایی که در گلو مانده

بغض روزی اگر تو را دیدن ...

چشم های مرا نصیحت کن

 

این تویی " خسته ام ، فقط خسته "

پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "

این منم " درک می کنم ، اما ... "

عشق / جای تو / زندگی   خالیست

با همان لحن ساده صحبت کن

 

سهمت از زندگی ---- نمی دانم ----

سهم من ، مرگ ، تا ابد ، تنها

پشت این قفل های بی منطق

اشک و ناناس و نینی و مهسا

سهم من را چهار قسمت کن

 

خسته ای از نگاه من ، من از

چشم خود را به عشق چسباندن

دوستت دارم  و تو هم ای کاش ...

پس مکافات  ِ عاشقی با من

باز در حق  ِ من جنایت کن

 

شهر ما هم پر از کثافت شد

تا نفس کم بیاوری هر شب

باز امید  ِ اینکه شاید صبح ...

گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...

پس به حتی خودت خیانت کن

 

مرگ شیرین تر است از حقت

توی این کوره های آدم سوز

مثل یک « دوستت ندارم »  ِ تلخ

از زبان کسی که تا دیروز ...

هی نگاهی به من ، به ساعت کن

 

باز از دور دیدنت هر روز

چشم هایی که سد  ِ راهم شد

دور می شد ... و گریه می کردم

مطمئن باش عوض نخواهم شد

پس به چشمان خیسم عادت کن

 

 

 

[ پنجشنبه 18 تیر1388 ] [ 13:45 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]

1 شعر کوچولو

 

 

نمی دانم تو می دانی دلم تنهاست

 

نمی دانم تو می دانی برای دیدنت تنگ است

 

تو حتی اشک هایم را نمی بینی

 

نمی بینی هوای چشم من این روز ها غمگین و بارانیست

 

نمی بینی دلم سرد و زمستانیست

 

نمی بینی خدا دیگر سراغی از نگاه من نمی گیرد

 

برایم با تو بودن مثل یک رویاست

 

نمی خواهی بدانی من دلم تنهاست ؟

[ سه شنبه 1 مرداد1387 ] [ 17:52 ] [ مهسا زهیری ]
[ ]