آن سوی ریل
رد می شود قطار و سرک می کشد کسی
با چشم های دلهره در جستجوی من
آن سوی ریل کسی ایستاده است
آن آشنای دور تویی روبروی من
از یاد رفته های دلم را ، نگاه تو
در صفحهء سکوت به تصویر می کشد
حالم بد است ، سرم گیج می رود
قلبم فشرده می شود و تیر می کشد
نا گفته های هر دوی ما را نگاه تو
در خاطرات سوخته تکمیل می کند
لبخند ِ تلخ لبانت ، سکوت را
بر لحظه های حادثه تحمیل می کند
با آنکه خندهء تو مرا می دهد به باد
یا چشم هات درد مرا تازه می کنند
اما به روزگار سیاهم نگاه کن
بر حال و روز این دل آشفته ام بخند
من در قطار هستم و آن سوی پنجره
از دور ِ دور سرک می کشد کسی
حال خراب من به جهنم ، ولی تو هم
با این سکوت به جایی نمی رسی
متروی تهران
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:31 توسط مهسا زهیری
|