گاه نوشت :


من به روز می کنم ، پس هستم .  به زووووووودی

             



این پست تقدیم می شود به شبهایی که از 00:00  شروع می  شد/شود

 خبر خوبی نیست

خبرهای بد هم بیخ ریش صاحبش

 


یک عاشقانه بعد از مدتها :

 


توو چشمای پریشونت ، کی باور می کنه مرگوُ ؟

غروب  آخرین  روزوُ ، سقوط  آخرین  برگوُ

باید آروم تر  رد شم ، از این  پل های  پوسیده

از این خواب عمیقی که به چشمای تو چسبیده

کنارم هستی و نیستی ، از این نزدیکی می ترسم

پا شو این شمعوُ روشن کن ، من از تاریکی می ترسم

کم آوردم روو این پل ها ، توو قلبم جنگه ، می دونی؟

یکی میگه « بپر پایین » ، یکی میگه « نمی تونی »

دارم پلکاتو می بندم ، از این مردم که نا مَردن

تموم ِ شهر می دونن  چه کاری  با  دلت  کردن

ببین ، حالا گل آوردن ، برای چشمای بسته ات

برای خون  ِ روو فرشا ، برای رگ های خسته ات

دلم  تنگه ، دلم  خونه ، به  چشمای  تو  درگیرم

نه فهمیدن  چرا بودم ، نه می فهمن  چرا میرم  

کم آوردم روو این پل ها ، توو قلبم جنگه ، می دونی؟

یکی میگه « بپر پایین » ، یکی میگه « نمی تونی »

 

 

این روزها حال خوشی ندارم اما تا شعرهست ، تا رمان نیمه کاره ای هست که هر شب نویسنده

 اش  را به زندگی بچسباند می گویم خوبم .

 

::  مدتی هست که مجله ی اتاقک در زمینه ی شعر و ترانه فعالیت می کنه . دوستان می تونن

 شعرها یا مقاله ها و نقدهاشون در مورد شعر رو برای من یا ایمیل مجله بفرستند .


::  هفت را که حتماً می شناسید ؟؟؟

حالا به جای 3 می گذاریم    14  ( = 7 * 2 )   :  وبلاگ جدید   سید مهدی موسوی


    (-:

 

می دانم که خوانده اید اما ( دانلود کنید )


چاه بابل / رضا قاسمی

تنهایی پر هیاهو / بهومیل هرابال

 

 


شعری برای ادای دین به جنگ :

 


پلاک کهنه ات از نامه زودتر آمد

میان آتش و خون سوخت زندگیم از تب

سیاه پوش شد از قبرهای گمنامت

چقدر گریه سراغ من آمده امشب

 

کنار نامه ی آخر هنوز بیدارم

دوباره بمب میفتد کنار سنگر تو

دوباره می ترکد سقف آشپزخانه

و بغض من وسط سطرهای آخر تو

 

که باد توی سرم داد می زند هر روز

صدای توست که یک جای دور زندانی ست

به جاده می زنم امشب که رادیو می گفت

هوای آن طرف  ِ مرز تیربارانی ست

 

« پلاک گردن تو توی دست های کسی »

شبیه  ِ  دلهره ی قبل  از اتفاقی بد

کنار اینهمه غم ، نیستی که خیره شوی

به چشم های همیشه تری که خشکش زد

 

تو جنگ را وسط بمب ها رها کردی

همیشه سهم من از عشق قبر خالی بود

کجای فاصله افتاده ای ؟ که یک عمر است

تمام روز و شبم با " تو " ی خیالی بود

 

به اهتزاز در آمد دوباره پرچم ها

برای خاک مهم نیست آنکه می میرد

تمام شهر سرم داد می زند که : بخند

ببخش توی لجن خنده ام نمی گیرد

 

میان مردم این شهر گم شدم ، غربت -

دوباره سهم زمین شد ، از آسمان برگرد

دوباره جنگ شده ، سرزمینمان تنهاست

اگر چه خسته و در حد  ِ استخوان ، برگرد


 

 


1- برای عده ای که نقد های  من رو با توهین ( حرفهای بی تربیتی ) پاسخ میدن  یا کامنتهام رو تایید نمی کنن  یا با کمال  وقاحت  سانسور می کنن آرزوی شفای عاجل دارم و اگر تصور می کنند چون سکوت می کنم حتما حق  با  آنهاست باید عرض کنم که به قول  مهسا زهیری      "  این ریشی که دارین بهش می خندین مصنوعیه "

2-  V

3-  از این به بعد جز برای عده ای خاص چیزی بیشتر از لذت بردم و از این قبیل ، نمی نویسم . از کسی هم انتظاری ندارم .

4-      اینم برای اینکه نگید من بد اخلاقم