کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

تقویم 88 رو به همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم .


--


روی  پیشانی  تبدار زمین ،  دارم  از هم قفسم  می ترسم

از خودم ، از همه ی باورهام ، از صدای نفسم می ترسم

کشتن و سر زدن و انکارش ، رسم این شهر  ِخیانتکار است

بعد  ِ هرشب ، شب  ِ طولانی تر، پشت هر پنجره ای دیوار است


--

 

 

این چند سطر حرف هایی هست که اگر حوصله ندارید نخونید :

             [[ همه ی اتفاقات این چند ماه من ( همه ی شلوغی ها وگریه ها ، تنهایی ها و گریه ها ، بیماری ها و گریه ها ، آشنایی ها و گریه ها ، دوری ها و گریه ها ، تولد ها و گریه ها ، مرگ ها و گریه ها ، ناامیدی ها و گریه ها ، همیشه ها و گریه ها ، هنوز ها و گریه ها ، هرگز ها و گریه ها ) افتاد تا من به یک جمله ایمان بیارم :

« به خداوند اجازه بدیم گاهی دیگران رو بیشتر از ما دوست داشته باشه . »

حتی اگر این « گاهی » به اندازه ی طول عمرمون باشه .

 

خاطره ات گریه ی شعرم شده

کوچ تو از زندگی ام درد بود

سمت جنوب  ِ همه ی نقشه ها

توی سرم بود و دلم  سرد بود

 

و دیگه اینکه اتفاقات خوب هم افتاد . اونم چه اتفاقات خوبی ... یه شمع کوچولو که یِهویی روشن شد  و من الآن حالم خیلی بهتر از قبله . خیلی باحوصله ترم ، خیلی پر انرژی ترم و البته امیدوار تر . اگه این شمع کوچولو رو هم ازم نگیرن  . بگذریم . ]]

 

 

شعری برای این روزهای بد

 


چسبیده روی زندگی ات سایه ای سیاه 

افتاده ای از آخر هر چاله ای به چاه

کاری به قفل و میله ی زندان نداشتی

از ابر هم توقع باران نداشتی

محکوم غرق ماندن  ِ در واژه ی « وطن»

هی لا به لای این خفه ها دست و پا زدن

یک حس بی دلیل  ِ نمی دانم از کجا

ترس از تمام مردم و زندان و سایه ها

از دشمن و منافق و ... تا دوست و خودی

که مشت محکمی به دهان خودت شدی

چسبیده ام به سایه ی خوشرنگ  زندگی م

به ابرهای خسته و دلتنگ  زندگی م

به « بی خیال ، قفل خودش باز می شود»

یک حس بی دلیل که آغاز می شود

شاید کسی بلند شود از ته  ِ رسوب

لبخند می زنم به همین فکرهای خوب

لبخند می زنم به دلی که نکنده ایم

بازی تمام هم نشود ، ما برنده ایم

توی گلوم مانده صدای شما ، که چی ؟

ما حرص می خوریم برای شما   که چی ؟ ↓

یک عده بعد حادثه انکارمان کنند

با چند سال فاصله تکرارمان کنند

یک « هیچ چیز»  ِ مسخره می ماند از همه

تو مانده ای و حسرت و تنهایی و غم  ِ ↓ 

از دست دادن  ِ « همه چیز »  ِ نداشته ،

زخمی که روی حافظه ات جا گذاشته 


دفتر ِ نقاشی ات را ورق بزن ... از پشت این کوه های نیمه کاره ، کنار همین کاج رنگ نشده ، عاقبت طلوع خواهد کرد . خورشیدی که یک عمر انتظارش را کشیده ای ...///  آمین 


نگاه کن به فرو رفتن خری در گل 

خری که داشت به تو، نه، به هیچ دل می بست 

تمام زندگی ام گیر کرده در باطلاق*

بگیر دست مرا تا هنوز فرصت هست   


شعری برای اون روزهای بد 


یک اسکناس پاره ی خوشبختم

حالا که توی جیب تو می پوسم

خوشبخت چون کنار توام ، اما

دلگیرم  از سیاهی کابوسم 

یک جای خواب های تو می لنگد   


جایی برای زندگیَت کردن

زندان کوچکی که به من دادی

تا باورم شود که نمی آید

روزی که توی حسرت آزادی

از یاد دست های تو خواهم رفت 


مثل همیشه خیره به دست تو

در جیب های سرد ، من  ِ ساده

خوشحال می شدم ، نکند اینبار

نوبت به آرزوی من افتاده  ...

از این خیال پوچ برم گردان   


دستی به خواب های تو می آید

بیرون بیایم از شب و تنهایی

یک حس خوب ، مثل فقط « رفتن»

از این سیاه  ِ سرد به هر جایی

با حسرتی که روی دلم جا ماند 


تعبیر می کنی به شبی غمگین

یک گوشه از همیشه ی تقدیرت

دستت به من رسید و رهایم کرد

که اسکناس پاره ی دلگیرت

با آب جوب از تو جدا می شد *




*-  جوب = جوی    ←  ما که میگیم جوب ( از همونا که قالیباف درست میکنه )

*- باطلاق = باتلاق  ← هر دو در لغت نامه ی دهخدا وجود داره + به صورت دو هجای بلند تلفظ میشه .

1- خوشحال میشم کامنت خصوصی و بی نام و نشون و پشت سر این و اون بدگویی کردن و تهمت و توهین و فحش و ... نداشته باشم . به کامنت های من در وبلاگ خودتون پاسخ ندید . همینجا مطرح کنید ، در غیر این صورت " پاسخ "  ِ خودتون رو زیر سوال بردید . چون همه مون می دونیم که کسی بر نمی گرده کامنت خودشو برانداز کنه ، ببینه احیاناً چیزی بهش اضافه شده یا نه .  ممنون

2- خدا میدونه چقد به هم ریخته ام . لطفا کسی از دست من ناراحت نباشه / نشه / نشده باشه / ...

3- هر کی با من قهره بگه تا منت کشی کنم   (:

4- رنج و عنای جهان اگر چه دراز است * با بد و با نیک بی گمان به سر آید

5-  من الله توفیق