گاه نوشت :


جواب دادن به کامنت ها که تموم شه،
احتمالا اینجا به روز میشه.



  بی مقدمه :

 


سرمای ته نشین شده در کنج تخت‌ها

دل کندن ِ ملافه‌ای از بند رخت‌ها

قطبی‌ترین نقاط زمین در کنار هم

تزریق موریانه به خواب درخت‌ها

هر روز ساده رد شدن از امتحان مرگ

با انتخاب سخت‌ترین بین سخت‌ها

تسلیم می‌شود به سیاهی چشم هام

تسلیم می‌شوم به سپیدی بخت‌ها

تقویم من معطل یک فصل تازه است

من که تمام زندگی‌ام بی‌اجازه است

چیزی نپرس! حدس بزن از صدای من

جا مانده توی زندگی‌ات ریشه‌های من

تن داده‌ام به مرگ، به پایان جستجو

 [دنیای کوچکی ست به ابعاد یک پتو]

سهم من از تمام جهان تو... و از تو هیچ

در دست‌های واقعی ِ مرد رو به رو

نامی غریبه روی فراموشی لبم

بغضی شکست خورده که جامانده در گلو

زخم ِ صدای خاطره‌ای پشت سیم‌ها

 «من خوب ِ خوب ِ خوبم و تو... از خودت بگو!»

از عمق آن جهنم و قسط اجاره هاش

از چنگ‌های زندگی و آرواره هاش

از هیچ چیز ِ سرد شده، روی میز شام

از دست‌های خالی ِ در فکر انتقام

از لاشه‌های گم شده در آخرین نبرد

دنبال هیچ چیز نمی‌گردم و نگرد

عشق تو توی حافظه‌ی موریانه هاست

در بی‌هویتیّ ِ ته ِ سردخانه هاست

وقتی رسیدم آخر دنیا و باز هم

چشمم به رد پای کسی در نشانه هاست

باید بهانه گیر نگاه تو می‌شدم

اما دلم گرفته‌تر از این بهانه هاست

کم کم به فصل سرد تو ایمان می‌آورم

چون صبر برف بیشتر از صبر دانه هاست

 



 

یکم :: سایت ادبی  لیچار  به تازگی فعالیتش رو شروع کرده، با شعر و ترانه و نقد و... همراهیشون کنید. گاهی هم به ترانه‌های قدیمی که من برای بازنشر انتخاب می‌کنم، سر بزنید.


۴پاره‌ای از من  در سایت لیچار

 


دوم :: داستانی قدیمی از من در سایت سه پنج   اینجا

 



حالم خوبه، قرص‌های اشتهاموُ می‌خورم، شعر هم می‌نویسم، گریه هم نمی‌کنم (مدت هاست)، کاناپه‌ی زیر پنجره سخت منتظر پاییزه، منتظر بارون‌های نیمه شب، منتظر من که چند وقتیه قهرم طولانی شده. مهر که بیاد مجبورم با تهران و آدماش آشتی کنم. مجبورم لبخند بزنم. درس بخونم. آلزایمر بگیرم... تو حالت خوبه؟


 

»» تهران، بختکی که روی نفسهام افتاده است/ جناغ سینه‌ی من اما ادامه خواهد داشت

(پگاه احمدی)

 



 این شعر تقدیم به آنهایی که تصور می‌کنند من «یه جوری»‌ام :

 


در ایستگاه آخر

سکوت طولانی‌تر است...

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

خوشبختی

آنقدر‌ها صمیمی نبود

که مرا با نام کوچکم صدا بزند

با هم به خانه برگردیم

به گلدان‌ها آب بدهیم

برای قناری‌ها دانه بریزیم

و خیال کنیم

دست‌های مهربان زندگی

کسی را به قربانگاه نخواهد برد...

بن بست‌ها مرا می‌شناسند

و کابوس‌های مچاله را

 روی صندلی‌های اتوبوس

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

مرگ از گلوی قناری‌ها بیرون می‌ریزد

و از گلوی همه‌ی قربانی‌ها

 

کم حرفی‌هایم را به دل نگیر!

 مرگ با حنجره رابطه دارد

 



جیغ در وقت اضافه:


جدیداً رمان ایرانی زیاد می خونم. نمی‌دونم این خانم‌های مو طلایی ِ چشم آبی ِ دو متری و آقایون بلوند ِ چشم طوسی ِ رئیس شرکت ِ مجرد، دقیقا کجای ایران سکونت دارن!!! این دخترهای نجیب و آقایونی که به جز ازدواج به هیچی فکر نمی‌کنن (استغفرالله)

این همه ازدواج‌های صوری که همه هم به «زندگی شیرین می‌شود» ختم می‌شه مال کجای ایرانه!!!! این شخصیت‌های شوخ و بذله گو کجای ایرانن، ما که فقط غم و غصه دیدیم!!!!! از انتخاب اسم و مدل نوشتن که دیگه هیچی نگم بهتره...

به قول امید: وقتی سریالی می‌سازن که اگه یه روح پسر داره یه روح دختر هم باید داشته باشه و آدم بدا، روزبه و فریدون و جمشید و یاور هستن و آدم خوبه امیر حسین، همین می‌شه دیگه!!!!!!



 

تمام