پشت چند تا فلش

  گاه نوشت :

امشب اینجا به روز است.
البته بعد از جواب دادن به کامنت های این پست.




این پست اطلاع رسانی نمی‌شود


اگر به اینجا سر می‌زنید// خوشحال می‌شوم درباره ی شعر بنویسید// بسیار ممنون

 


بد‌ترین اتفاق این است که آدم را مجبور کنند خلاف برنامه ریزی‌اش عمل کند!!! // مهسا زهیری




اگر کامنت غیر معمولی با نام من دریافت کردید، حتما چک کنید.

در غیر این صورت عواقب سوء تفاهم اش پای من نیست.




***


چند وقتی هست یک شخصی با مشکلات روانی با انواع و اقسام نام‌ها در وبلاگ من کامنتهای با ربط و بی‌ربط می‌گذارد و من تمام تلاشم را می‌کنم که سکوت کنم و مثل بقیه از آب گل آلود برای کتاب آماده‌ی چاپم ماهیگیری نکنم. الان هم اگر لازم نمی‌دانستم چیزی نمی‌نوشتم.

از دوستانی که گذری به این وبلاگ سر می‌زنند و وبلاگ نویسی نیستند که هویت مشخص مجازی داشته باشد، خواهش می‌کنم اینجا کامنت نگذارند. چون من مدتیست که همه‌ی کامنتهای نامشخص را به این شخص نسبت می‌دهم. و با برخوردی که خودم صلاح می‌دانم با این کامنتها رفتار می‌کنم.

به هر حال من وبلاگ ایشان را یک بار باز کردم و فحش نوشتم. ان موقع کامنت دیگری نبود. برای افراد دیگری که در آن وبلاگ لجن پراکنی کردند (که البته من نه می‌دانم و نه می‌خواهم که بدانم) بسیار متاسفم.

برای این آدم و دیگرانی که به خاطر خراب کردن من یا حتی فضولی این وبلاگ را باز کردند، آرزوی شفای عاجل دارم// آمین

ممنون و واقعا ممنون از حمایت دوستان عزیزم. متن بالا رو کمی ویرایش کردم. که باعث برداشت اشتباه نشه...

بگذریم




چهارمین شماره نشریه یانوس را از اینجا مطالعه کنید.



بخوانید:



سپیدی از من در سایت یانوس

و نیز یک نیمایی در سایت دینگ دانگ

 

تحلیل اجمالی من  بر مجموعه ی اول منیره حسینی در سایت مرور

یک شعر سپید در مجله ی هجوم


دوست عزیز «آقای نیما کامکار» لطف کردن در سایت شخصیشون صفحه ای رو به دو شعر از من (غزل و ترانه ) اختصاص دادند.

شعرهای من در سایت IranArtMusic




نگاهی به کتاب‌های معرفی شده در پست قبل بیاندازید.


این هم شعر:

 


پاییز می‌رسد به درختان شهرمان

خاموش می‌شوند تمام چراغ‌ها

دیوار و سقف و پنجره همدست می‌شوند

تا له کنند زندگی‌ام را اتاق‌ها

پشت تلسکوپت به زمین فکر می‌کنی

از دور ِ دور ِ دور، به این اتفاق‌ها

 

دارم برات دست تکان می‌دهم، ببین!

اینجا، نگاه کن به من، این گوشه‌ی زمین!

 

سیّاره‌ی شما به کسی جا نمی‌دهد؟

به آدمی که یخ زده در فصل ِ آخرش

به آدمی که حافظه‌اش درد می‌کند

از دست رفته زندگی و عشق و باورش

یک عمر دست و پا زده در مرگ و نیستی

امروز از لباس عزا در بیاورش

 

من یک غم همیشگی‌ام بین خنده‌ها

تعریف له شدن وسط چرخدنده‌ها

 

با لنزهای سرد چه می‌دیدی از زمین؟

این جنگ‌ها و «کشتن و انکار»‌ها چه بود؟

حالا چه مانده از غم میلیارد‌ها نفر؟

دنیا به جز ادامه‌ی تکرار‌ها چه بود؟

جز قفل ِ بی‌کلید و کلید ِ بدون قفل

جز دور خود کشیدن دیوار‌ها چه بود؟

 

بحث گلایه نیست گلم! بحث دوری است

بین من و تو فاصله n سال نوری است

 

اینجا درخت‌ها به زمین باج می‌دهند

حق السکوت ِ تک تک تقویم‌ها جداست

دستی نمانده تا که چراغی بیاورد ۱

ای دوستی که نیست! بگو خانه‌ات کجاست؟ ۲

این نامه را به موشک ِ فرضی م بسته‌ام

که آخرین پرنده‌ی آزاد شهر ماست...

 

باید به پای عشق عجیبت بایستم

روزی که نامه‌ام برسد زنده نیستم

 



۱- فروغ /  برای من ای مهربان چراغ بیاور...

۲- سهراب / خانه ی دوست کجاست؟

 



جیغ در وقت اضافه:


نمایشگاه امسال به خصوص غرفه‌های شعر، من را به یاد عطرفروشی‌های گوشه‌ی خیابان‌های شلوغ انداخت.

تصور کنید: من متمدنانه از کنار غرفه‌ای رد می‌شوم و فروشنده مثل اینکه مچ من را گرفته باشد، به زور کتابی را تا چند سانتی عینکم جلو آورده که شاید بخرم!! /// از روی لیستم مشغول پیدا کردن کتاب مورد نظر هستم، فروشنده (که احتمالا شعور خریدار را تا حد صفر و پایین‌تر تصور کرده) مدام درباره‌ی سلیقه‌ی من سوال می‌پرسد!!

و عکس العمل من شامل سه مرحله ست: ۱- نگاهی می‌کنم. ۲- سری تکان می‌دهم. ۳- به مسیر ادامه می‌دهم.



 

تمام



 

 

شمع و پروانه و ادامه ی ماجرا

گاه نوشت :

عصر اینجا به روز است! درواقع مجبور است که به روز باشد!




آقا من رسماً اعلام ندامت می کنم. اینجا هر وقت عشقش بکشد به روز می شود. 

 

یک نفر هول می دهد به جلو

یک نفر داد می زند: برگرد!

[ سیب توی هوا معلق ماند

و به قانون جاذبه شک کرد ]

 

کمی آن طرف تر:

فکر نمی کنم وجود این لینک در وبلاگ من کمک خاصی باشد، اما ظاهراً بودن و نبودنش به یک اندازه بحث برانگیز است !!! متاسفانه ما در این مورد مدت هاست به جای حل ، صورت مسئله را پاک می کنیم...

 

به هر حال :: آخرین وبلاگ سید مهدی موسوی  که قرار است هر شب به روز شود.

 

و اینکه دوست داشتم خاطرات سال گذشته را رها کند.

و اینکه دوست داشتم در نمایشگاه ببینمش.

و اینکه دوست داشتم « نظر از آدم ها» یش را فعال کند.

و اینکه دوست داشتم...

 

وبلاگ آقای مهدی اجاقی  به تازگی به روز شده است، شعرهایش را مطالعه کنید.

 ***

مجموعه های جدید زیادی در نمایشگاه کتاب 90 حضور دارند. برای همه آرزوی موفقیت دارم.

 

مجموعه اول منیره حسینی  « بی حواس ترین زن دنیا »  را از دفتر شعر جوان تهیه کنید. هر چند ادبیات رفاقتی نیست!

مجموعه ی دوم داود مرادی  « نیامدنت می آید » با  نشر شانی در نمایشگاه حضور دارد.

مجموعه ی اول حافظ عظیمی  « همسایه های مشکوک » که یکی از نامزد های جایزه شعر خبرنگاران بود/ دفتر شعر جوان

 

و مجموعه های پیشنهادی دیگر: 

 

حفره ها »»  گروس عبدالملکیان

صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر »»  لیلا کردبچه

به دنیا اعتماد  کرده ام »»  نرگس برهمند

هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست »»  شبنم آذر

مشق آب‌ها را می‌نویسم »»  نسیم جعفری

یك بسته سیگار در تبعید »»  غلامرضا بروسان

و ...

 // از نمایشگاه نود دست خالی بر نمی گردید. 

 

کمی این طرف تر:

ایده ی کتاب را در پست قبل مطرح کردم . نتیجه ای نداشت. در واقع اصلا بحثی پیش نیامد تا نتیجه ای داشته باشد!

 

و  شعر که دقیقاً و دقیقاً همه چیز است :

 

مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست

اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست

اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم

بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست

 

شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن

شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش

که غرق می شود آرام توی اشک خودش...

کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش

 

تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت

که وانمود کنی روزنامه می خوانی

که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت

و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی

مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم

به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات

به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...

کنار می کشد این عاشق  ِ خجالتی ات

 

یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )

که در حوادث امروز تیتر خواهد شد

یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید

و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو،  رد شد

 

مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود

مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست

مهم نبود به رویت بیاوری یا نه

برای تلخی این چای راه  ِ حلی نیست

 

 

جیغ در وقت اضافه:

دلم به حال خودمان می سوزد. آن روز هایی که عرب هایی که قبولشان نداریم در مقابل دیکتاتوری ها مبارزه می کردند. ما در حال اس ام اس زدن به برنامه ی 90  یا  پر کردن جیب کارگردان های حاشیه زده  بودیم.

وقتی خیلی از آزادی خواهان کشته می شدند، ما در حال به اوج رساندن آدم هایی بودیم که دستبند سبز بسته بودند! یا در حال لگدمال کردن حیثیت آدم هایی که به هر دلیلی که ما نمی دانیم از شخصی که ما می خواستیم حمایت نکرده بودند.

ما گله ی گوسفندی بودیم که به دنبال چوپان تازه ای می گشت.

 


تمام