تمام نارنجی ها قابل کلیک می باشند مگر اینکه خلافش ثابت شود .
خب هر چی خودمو لوس کردم ، نجنبید یک ذره مهرش ز جای !!!
این دفعه یه کم طولانی شد ولی هر کس کامل بخونه قول میدم که در روز قیامت شفاعتش کنم .
در این وبلاگ من ، تو ، او و ... چیزی جز یک مفهوم واحد نیست .
***
چرا آمدم ؟
ملاصدرا :
« و منها تولد الحیوانات المختلفه... بعضها للاکل...و بعضها للرکوب و الزینه... و بعضها للحمل... و بعضها للتجمل و الراحه...و بعضها للنکاح...و بعضها للملابس و البیت و الاثاث... »
اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. مکتبه مصطفوی.
ترجمه :
« و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است... که بعضی برای خوردن اند... و بعضی برای سوار شدن... و بعضی برای بار کشیدن... و بعضی برای تجمل... و بعضی برای نکاح و آمیزش ... و بعضی برای تهیه لباس و اثاث خانه ... »
حاج ملا هادی سبزواری :
"اینکه صدرالدین شیرازی زنان را در عدد حیوانات در آورده است اشاره لطیفی دارد به اینکه زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته اند. و اغلبشان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آنها متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و... بر زنان چیرگی داده . "
کمی واضح تر :
" زنان حیواناتی درازموی و کوتاه عقل هستند که خداوند بر آنها لباس انسان پوشانید تا مردان رغبت نزدیک شدن به آنها را داشته باشند . "
--- 1 ---
می ریزی از لبخند آخر روی کاغذ
مثل کبوتر های بی پر روی کاغذ
من – شاه شطرنجی که شک دارد به دستت –
امروز هم خاکستری تر روی کاغذ
ته مانده ی تنهایی و تنها شدن ها
تصویر آدم های بی سر روی کاغذ
در خاطراتت دوستم داری که یعنی
اول شدن از آخر ِ هر ... روی کاغذ
من هستم و تو هستی و [ دیگر کسی نیست ؟ ]
تقدیر ِ امضای دو تا خر روی کاغذ
نارنجکی در دست من ، این سمت دیوار
تو ماندی و یک مشت سنگر روی کاغذ
من می روم تا بودنم ثابت شود با
ردی از این تابوت ِ پنچر روی کاغذ
ترمز ببر که « گمشو از این شعر بیرون »
یک عمر را بالا بیاور روی کاغذ
***
چرا هستم ؟
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
بخوانید :
اسلحه را روی شقیقه اش گذاشته بود ، اشک هایش تمام صورتش را خیس می کرد . صدای همهمه ، وحشتناک تر از آن اسلحه بود .
- ولش کنید واسه جلب توجهه ، این جماعتو من میشناسم .
- یکی از صبح تا شب جون می کنه یکی هم مثل این پسر ...
- آخه پسر چی رو می خوای ثابت کنی ؟ این یعنی شجاعت ؟؟؟
- پسرم اونو بذار کنار همه چی درست می شه ، خودم کمکت می کنم .
- ولش کنید ببینم چی کار می کنه ، همه رو مسخره کرده .
- آقا اگه کمک نمی کنی لا اقل تحریکش نکن .
- آخه شرط می بندم اسلحه واقعی نیست .
- آقا برو اصلاً کی گفته اینجا وایسی غرغر کنی .
- تا امثال تو باشن ، مردم از این لوس بازی ها در میارن دیگه .
- شما مثل اینکه با من مشکل داری نه با این پسر .
- نه عزیزم تو با خودت مشکل داری .
- الان نشونت می دم کی مشکل داره ...
- یقه رو ول کن وحشی ...
- اِ خجالت بکشید .
- اون بیچاره می خواد خودشو خلاص کنه ، شما چرا به جون هم افتادین .
- جداشون کنید . چرا وایسادید .
- ولش کنید ببینم چه غلطی می خواد کنه ...
- صداتو واسه من بلند می کنی ...
- آقا شما بزرگتری کوتاه بیا .
- آقا ... آقا ... ای بابا جداشون کنید .
<< بنگ >>
--- 2 ---
حالا تو رفته ای و من از « دیر شد» پرم
که از کنار صندلی ات جم نمی خورم
از عکس ها دوباره « تو » را زنده می کنم
زل می زنی به من که فقط زندگی کنم
تا پای قول های نداده بایستم
یا مثل عاشقی که نبودی و نیستم ...
--
از « کفش ها به ساعت ِ ده وصل می شوم
به کوچه های بی سر و ته وصل می شوم
از خانه ای که ... دور شدم ، دور ؛ گریه نه
چشمان بغض کرده ی مغرور ؛ گریه نه
راننده بوق می زند و باز ... مستقیم
زاییده می شویم من و واژه ای عقیم
چیزی به اسم « عشق » که ... حالا تو نیستی
من عاشقم ؛ هنوز ، همین جا ؛ تو نیستی
آقا ، پیاده می شوم این خواب ِ گنگ را
تا این نهنگ ، جا نشده توی تنگ ها
من ، خواب ، خانه ، عکس ، تو ، راننده ، بوق ، بوق
ساعت ده است ، کاش که اینها همه دروغ ...
تسلیم می شوم که خودم باشم و ...[ چه زود ! ]
اینجا کسی به فکر من و گیجی ام نبود
جز مرد کیف قاپ که ... « این نیز بگذرد »
این خواب باید از سر یک نسل بپرد
***
چرا باید بمانم ؟
( حتماً کلیک کنید تا فرصت خواندن یک شعر بد را از دست ندهید . )
«زبانش را بريديم... و با بريدنِ زبانش ديگر چه چيزِ او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش کرديم که خفقان را بپذيرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره ای در مغز کرديم و او را زندانی ويرانه های بی زبانِ يادهايش کرديم. به او ياد داديم که شقاوتِ ما رافقط در مغزش زندانی کند، هرگز نتواند از آن چيزی بر زبان بياورد. با بريدن زبانش او را زندانی خودش کرديم. او زندانبان زندانِ خود و زندانی خود گرديد. او را محصور در ديوارهای لال، ديوار های بی مکان، بی زمان و بی زبان کرديم. به او گفتيم که فکر نکند و اگر می کند، انرا بر زبان نياورد، چرا که او ديگر زبان ندارد. زبانی که در دهانش می چرخيد و کلمات را با صلابت و سلامت و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندان ها بيرون می داد از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند. و محمود آنرا داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بين رفتند ... »
سطر هایی از رمان « روزگار دوزخی آقای ایاز»
--- 3 ---
زندگی طعم قهوه ی ترک است
مثل « هرگز تو را نبخشیدن »
بغض هایی که در گلو مانده
بغض روزی اگر تو را دیدن ...
چشم های مرا نصیحت کن
این تویی " خسته ام ، فقط خسته "
پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "
این منم " درک می کنم ، اما ... "
عشق / جای تو / زندگی خالیست
با همان لحن ساده صحبت کن
سهمت از زندگی ---- نمی دانم ----
سهم من ، مرگ ، تا ابد ، تنها
پشت این قفل های بی منطق
اشک و ناناس و نینی و مهسا
سهم من را چهار قسمت کن
خسته ای از نگاه من ، من از
چشم خود را به عشق چسباندن
دوستت دارم و تو هم ای کاش ...
پس مکافات ِ عاشقی با من
باز در حق ِ من جنایت کن
شهر ما هم پر از کثافت شد
تا نفس کم بیاوری هر شب
باز امید ِ اینکه شاید صبح ...
گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...
پس به حتی خودت خیانت کن
مرگ شیرین تر است از حقت
توی این کوره های آدم سوز
مثل یک « دوستت ندارم » ِ تلخ
از زبان کسی که تا دیروز ...
هی نگاهی به من ، به ساعت کن
باز از دور دیدنت هر روز
چشم هایی که سد ِ راهم شد
دور می شد ... و گریه می کردم
مطمئن باش عوض نخواهم شد
پس به چشمان خیسم عادت کن