در سرنوشت من خالي ي جاي تو

يعني تو تا خدا
يعني كه من زمين.
تا بوده ها هنوز پيشاني ام پر است
شايد كه تا ابد،شايد كه بعد از اين

 

نه اشتباه نکنید! این یه شعر از مسعود شصتچی تو قسمت انجمن ادبی مرد هزار چهره نیست! من هم واسه جوک بودن نذاشتمش. شعر برگزیده‌ی جشنواره‌ی «لیراو» ۹۲ بود که دست بر قضا من هم توش شرکت کرده بودم. متن رو عیناً اینجا کپی کردم. بیایید به احترام سلیقه! و جهتگیری داورهاش، یک دقیقه سکوت که نه، یک دقیقه بخندیم.

 

 

الفـ ) دو تا رباعی از همین نزدیکی‌ها:


در گوش هم از امید حرفی نزنیم

از زندگی جدید حرفی نزنیم

تا قفل فروش شهرمان پابرجاست

بگذار که از کلید حرفی نزنیم

***

تاریخ! تو را به گریه انداخته‌ایم

ما بازی برد- برد را باخته‌ایم

هر چند که نسل ِ بعد ِ ما می‌سازد

ما نسل بدون قافیه سوخته‌ایم!

 

 لینک دانلود رمان هام:  فصل بادبادک ها  //   تنها نیستیم  //  قبل از شروع


»»  کار جدیدم:  ستاره ی پنهان

 

همه تو پذیرایی به تلوزیون زل زدند که رقص و آواز و خنده ی مجری ها رو ببینند!! اما من اینجام. حوصله‌ی روشن کردن برق رو هم ندارم. صدای من رو از اتاق تاریکم می‌شنوید... اینجام که بگم:

من یادم هست، شما هم یادتون باشه که ادبیات قبل از هجوم ناشاعر‌ها چه جای بهتری بود، حداقل به اندازه‌ی نفس کشیدن همه جا داشت و دست روی هر کسی که می‌گذاشتی نقاب از صورتش نمی‌افتاد... حتی شما دوست عزیز...

من یادم هست، شما هم یادتون باشه قبلاً شاعر خوبی بودن فقط به شعر خوب بستگی داشت و ۸۰ در صد کتاب‌هایی که چاپ می‌شدند، آشغال به تمام معنا نبودند!

من اسم تمام این ناشر‌ها و داور‌ها یادم می مونه، شما هم یادتون باشه.

 

 

بــ ) یه سپید:

 

با ریل‌ها خاطرات مشترکی دارم

با جاده‌ها و سرزمین‌های دور

با مسافرخانه‌های قدیمی...

می‌دانی؟

هر پنجره‌ای رنگ چشم‌های تو را می‌داند

دستگیره‌ی همه‌ی در‌ها

عطر انگشت‌های تو را می‌دهد

پیراهنت از تمام بندهای دنیا آویزان است

روزی پیدایت می‌کنم که دنیایم

به کوچکی یک خیابان باشد

نامت را صدا بزنم

تو از هر زاویه‌ای بگویی «سلام»

روزی که مرز سکوتمان بشکند

روزی که...

 

تو مقصد این قطار را می‌دانی

تو مقصد همه‌ی قطار‌ها را می‌دانی

تو بیشتر از اینکه آمده باشی، رفته‌ای

 

 

همین شعر رو توی پایگاه ادبی هشتاد بخونید:  اینجا...

یه چهارپاره‌ی قدیمی ازمن توی پایگاه ادبی متن نو بخونید:  اینجا...

دو شعر سپید از من در پایگاه ادبی مرور بخونید:  اینجا...

آدرس بعضی از دوستان رو شاید بعد از نقل مکان نداشته باشید: وبلاگ میلاد روشن

به پایگاه ادبی سیولیشههم حتماً سر بزنید و مطالب مفیدشون رو بخونید.

 

ج ) یه ترانه:

 

نگرانم نباش، من زنده م / گر چه از زندگیم سیر شدم

چشمای خیسموُ ندیده کسی / این روزا خیلی سر به زیر شدم

نگرانم نباش، عادتمه / منوُ درگیر گریه هام نکن

جای تو صندلی خالی هست / دیگه از پشت خط صدام نکن

نگرانم نباش، من خوبم / آخه اونکه بده، همیشه توئی

من کنار اومدم... کم آوردم... / اونکه هیچوقت عوض نمی‌شه توئی

من کنار اومدم با دلتنگیم / من و سیگار، پشت هر سیگار

نگران تو‌ام که دور شدی / دیگه لجبازیوُ کنار بذار

تو نمی‌گی چقدر دلتنگی / از سکوتت نگفته‌ها پیداست

من حواسم به بغض تو جَمعه / تو حواست کجای این دنیاست؟

خواب دیدم که بر نمی‌گردی / تا جواب ِ سوال هامو بدی

خواب زن‌ها همیشه برعکسه / تو به تعبیر خواب معتقدی؟

 

جیغ در وقت اضافه:

تا به حال از خودتون سوال کردید که این فیسبوک (یا هر شبکه‌ی اجتماعی سرگرم کننده!!!) چی داشت؟ به جز اینکه فقط فضای وبلاگی ادبیات (که تنها پدیده‌ی خوب و قابل بحث چند دهه‌ی اخیر بود) رو بهم زد و از شاعرهای خوبمون یه مشت آدم سطحی ساخت که عکس از مهمونی باربیکیوشون رو بذارن و درباره‌ی لباس هم نظر بدند. یه مشت روشنفکرنما که فقط سعی کردند با تندروی‌های خرکی شون شهرت و اعتبار کسب کنند. در حالیکه هنر در لفافه انتقاد کردن هست، نه جار زدن!!!

این‌ها رو کسی می‌گه که چهار سال و نیمه فیسبوک داره!

می‌گن جلوی ضرر رو هرجا بگیری...

 

 

تمام