دست بردار از این در وطن خویش غریب
دعوت نمی کنم / اگر میایید ، از شعر بنویسید / به شعر دعوت کنید
.
.
.
و قصه از دختری شروع شد که گوشش بدهکار لالایی ها نبود و هذیان گویی اش را گردن دیو های پشت پنجره می انداخت . حالا هنوز هم تا نیمه های شب بیدار می ماند و برای دیو های روی تخت لالایی می خواند ...
***
غمگین تر از گذشتن ِ این ماه و سال ها
تنها تر از تمام علامت سوال ها
می خواستیم دل بکنیم از محال ها
اما چه قدر ساده گرفتار ِ این سراب ...
یک عمر در تصور ِ اینم که شاعرم
حالا برای کشتن ِ این شعر حاضرم
تا من بمانم و تو که شاید به خاطرم ...
تا من بمانم و تو و تصمیم و انتخاب
از خواب های محو تو را حدس می زنم
شاید تو هم به فکر منی ، فکر رفتنم
این عکس ِ پشت آینه ها ... این منم ... منم
حالا مرا ببین ، من و این حلقه ی طناب
از برج ناشناخته سر درمیاورم
نقاشی عجیب کسی توی دفترم
من با دو بال دارم از این برج می پرم
هی پرت می شوم به خودم پشت این نقاب
از بی جوابیت به سکوتی که ... خسته ام
بی اعتنا به من ، به سقوطی که ... خسته ام
از پشت مرز ها و خطوطی که ... خسته ام
شبهای بی تو ، گریه و من ، بی خیال خواب
سُر می خورم به هیچ ، به فردای دیگری
تا کم شود از عشق ِ تو ، تنهای دیگری
از خانه ای که نیست به هر جای دیگری
رویای عشقمان خفه شد توی این حباب
دارم تو را به خاطره ها می سپارم و
پا روی « عاشقت شده ام » می گذارم و
از یاد می برم که تو را دوست دارم و ...
توی سرم هنوز چرا های بی جواب
قصه از اینجا شروع شد .
درست از همین بالا .
قصه ای که نمی داند کجا تمام شود .
***
برای رفتن از این خاک حاضرم ، هر چند
هنوز عقربه ها اشتباه می چرخند
دوباره ساعت ِ من روی هیچ وقت رسید
که هیچ وقت نفهمم چه قدر طول کشید
من و تو با همه ی خاطراتمان ، اینجا
تو بین جمعیتی ، زیر پل ، من این بالا
به فکر اینکه چرا مرگ چیز غمگینی است
چرا حقیقت همین صحنه ای که می بینی است
یک عمر خوب ..... و در عرض چند ثانیه بد .....
خدا کجاست که حال ِ مرا نمی فهمد ؟
دو ساعت است ولی بیست سال پیر شدم
برای اینکه بمانم چه قدر دیر شدم
چه قدر خوب تری وقتی از خودم دورم
چه قدر خوب ترم وقتی از تو هم دورم
برای گم شدن از سرنوشت ِ یک محکوم
که از به فکر تو بودن کنار او خسته است
به هر کجای جهان پا گذاشتم ، دیدم
که مثل آخر این کوچه های بن بست است
سقوط می کنم امروز ، از همین بالا
میفتم از همه ی عکس هایمان بیرون
تو هم شبیه ِ منی ، « بین جمعیت تنها »
تو هم شبیه منی ، خسته ، مثل من داغون
سقوط می کنم از روز های خوبی که ...
و بعد خاطره ای می شوم که می میرد
تمام شهر فقط منتظر ، تو هم حتی
***
... و این آوای اندوه سرزمین من است
اینم برای مسلمون هاش .......... نبود ؟
برای به روز رسانی بعدم
یه فایل صوتی میذارم از شعرام با صدای خودم
فکر می کنم البته