« نزدیکانم به این دیوونه بازی ها عادت دارند ، شما هم کم کم عادت می کنید (: »

حالا که بعد یک هفته به وبلاگ سر می زنم

و کامنتهای محبت آمیز دوستانم رو می خونم حس عجیبی دارم

کم کم پاسخ میدم

اما با عرض پوزش کامنتهایی را که مضامین خصوصی دارند تأیید نمی کنم

به زودی چیزهایی می نویسم

با سکوت هیچ چیز درست نمیشه . هیچ چیز . هیچ چیز

به شدت هستم



و دختری وسط ریل ایستاده هنوز

که توی برف به خواب بهار خواهد رفت

به ایستگاه قدیمی بچسب و فکر نکن

به اینکه بالاخره این قطار خواهد رفت

 

 

این فاصله هر چه بیشتر شود ، دست های من بلند تر می شوند . اما من به وحشتناک ترین شکل ممکن به تنهایی عادت کرده ام . از اینجایی که من ایستاده ام همه چیز حال آدم را به هم می زند .

 

 

شعری تقدیم به چاه توالت :

 

چتری بیاور ابرها را دور تر کن

خود را به این پایان خوش مجبور تر کن

به  اتفاقی عاشقانه  توی  تقویم

یک روز شاید با هم از این شهر رفتیم

یک روز ، یک جا ، اتفاقی ، زیر باران

بر می خورد چتری به چترت در خیابان

تا  چشم های  آشنایی  را  ببینی

از پشت  شاید  سالها  گوشه نشینی

نه ! پاک کن خواب مرا از مردمک هات

خو کن به این چسب قدیمی بر ترک هات

بیدار شو  ،  اینجا  ،  کنار  چتر بسته

آرام  بگذر  از  خیابان های  خسته

بیرون  بیاور  عشق  را  از کوله بارت

از فصل های  بی من  ِ رو به بهارت

مهسای  تو  دیگر تو را  از  یاد برده

یک روز ، یک جا ، گوشه ی تقویم ، مرده 

دارد  تحمل  می کند  بی صبری اش را

دلتنگی اش را ، چشم های ابری اش را

 

 

 

 


1- شاید همین فردا ، شاید هیچ وقت

2- از دوستان به خاطر نبودن هایم عذر می خوام و متأسفم که غرورم اجازه نداد خواهش کنم / گریه کنم / مزاحم تنهایی کسی بشم / ...

3- خداحافظ